<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<?xml-stylesheet type="text/xsl" href="/posts/rss.xsl"?>
<rss version="2.0">
<channel>

<title>https://cybercrimes.loxblog.com</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com</link>
<description>!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید</description>
<language>fa-ir</language>
<generator>loxblog.com</generator>
<copyright>loxblog.com</copyright>


<item>
<title>...</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/post-26</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/post-26</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;این پست هفتمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.
رمز این پست را می توانید در خط دهم صفحه 386 ـم &quot;جلاد لاغر&quot; پیدا کنید.
کلمه ی دوم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات.
نوشته دارن شان؛
ترجمه فرزانه کریمی،&nbsp;
چاپ اول، 1389.
شابک دوره: 7- 828- 536- 964- 978
حق چاپ، انحصارا برای چاپخانه قدیانی، تهران محفوظ است.
با کیبورد فارسی؛
بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.
با تشکر!:flower:
&nbsp;
&nbsp;&nbsp;خوب، سایبر عزیز.
نمی خواستم بگم دلم برات تنگ شده بود یا هر شر و وری که معنی دقیق اینو برسونه؛ ابدا. یو نو، در حقیقت یکی از اون عباراتی بید که در کل معنی خاصی رو منتقل نمی کنن؛ به خصوص موقعی که پای یه وبلاگ در میون باشه. منظور این که تو یه وبلاگی رو آپ می کنی چون عشقت می کشه و گاهی در یک برهه ی زمانی خاص، واقعا اون عشقی که باس کاتالیزگر پروسه ی نوشتنت باشه ایجاد نمیاد. می دونم، چیز دردناکی بید که حس کنی - &nbsp;یا بدتر از اون، مطلع باشی - که توسط فرآیند دلبخواهی و عشقی یه یارو آفریده شدی؛ ولی خو، پسر. هر وبلاگی نمایانگر یه وجه از نوشته های شخصی یک نفر و به تبع اون، حداقل یک وجه از شخصیت اونه و من، دست کم تا امروز علاقه ای به پرداختن به &quot;این&quot; وجه از خودم نداشتم - حداقل، روی کاغذ.
ولی خو، ننوشتن واقعا به این معنی نبود که حال نمی کردم با تو بنویسم؛ اصلا. حقیقت امر این که چند وقتی بود عجیب ویرم گرفته بود توی تو بنویسم. سوژه هم تا دلت بخواد بود و گاها روی مود به غایت خوبی هم واس نوشتن بودم؛ ولی &quot;حس&quot; نوشتن نبود. انگار این صندلی لامصب یه دافعه ای داشت که تا&nbsp;بنده&nbsp;ماتحت روش فرو می اوردم، اجمعین عبارات توی مخ من می گندید. هر چند راه بین مخ بنده و ماتحت این جانب چنان اتوبان چاربانده ای هم نیس و طبیعتا چنین ارتباط غلیظی نباید بین این دو ناحیه موجود باشه؛ اما به هر حال، بود و خلاصه این که خاک تو سرت، روزگار. بگذریم؛ واقفی که وقتی &quot;حس&quot; کاری موجود نیس، یعنی کلن امکان پذیر نیست و موقعی که دست بهش بزنی به واقع گند زده میشه توش. خوب؛ بنده هم محتملا علاقه ای به گند زده شدن توی وبلاگ مورد علاقه ام نداشتم؛ و صرفا جهت اطلاع، این جمله هم پاچه خواری نبود!
هوووم. خو؛ در همین اثنایی که بنده سکوت اختیار کرده بودم و پاراگراف های قبلی رو ویرایشات جزئی می فرمودم، عزیزی تشریف فرما شد و خو، به کل فاز نوشتن بنده رو پاره کرد. شکی در این نیس که درک می کنی، مطمئنا؛ فقط امروز موقعی که هدرت ـو عوض می کردم، یه چیزی عجیب توی دلم گوله شد؛ یک جایی مابین حلق و دیافراگم.&nbsp;
اگه منا در همی حال فاز نوشتنمو به انتشاراتی عودت نداده بود، یقینا در همی لحظه دوست داشتم توی &quot;تو&quot; می نوشتم.
و به عنوان حسن ختام؛ نمی خواستم اینو بگم، اما واقعا دلم برات تنگ شده بود.
این که دخترانه و لوس مآبانه هس یا نه به هشت مایل؛ حقیقت داشت.
به معنی واقعی عبارت.]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>!?Trick or Treat</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/trick-or-treat</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/trick-or-treat</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;!This is Halloween
Boys and girls of every age
wouldn't you like to see something strange
Come with us and you will see,
this our town of Halloween
This is Halloween, this is Halloween,
pumpkins scream in the dead of night
This is Halloween, everybody make a scene,
trick or treat till the neighbours come and die of fright
It's our town, everybody scream,
in this town of Halloween
I am the one hiding under your bed,
teeth ground sharp and eyes glowing red
I am the one hiding under your stairs,
fingers like snakes and spiders in my hair
!This is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween
In this town we call home,
everyone hail to the pumpkin song
In this town, don't we love it now,
everybody's waiting for the next surprise
Round that corner, then,
hiding in the trash cans,
something's waiting now to pounce and how you'll..
Scream, this is Halloween,
red and black and slimy green,
Aren't you scared?
Well, that's just fine,
say it once, say it twice,
take a chance and roll the dice,
ride with the moon in the dead of night
Everybody scream, everybody scream,
in our town or Halloween
I am the clown with the tear-away face,
here in a flash and gone without a trace
I am the who when you call &quot;Who's there?&quot;,
I am the wind blowing through your hair
I am the shadow on the moon at night,
filling your dreams to the brim with fright
!This is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween
Tender lumplings everywhere,
life's no fun without a good scare,
that's our job but we're not mean
in our town of Halloween
In this town, don't we love it now,
everyone's waiting for the next surprise
Skeleton Jack might catch you in the back
and scream like a banshee,
make you jump out of your skin!
This is Halloween, everybody scream,
won't you please make way for a very special guy
Our man Jack is king of the pumpkin patch,
everyone hail to the pumpkin king
!Now, this is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween
In this town we call home everyone hail to the pumpkin song
La la la la la...!&nbsp;

]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>و من...!</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/و-من</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/و-من</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;اوه، بی خیال پسر.
چرا رشد می کنیم؟ چرا بزرگ می شیم؟ چرا تغییر می کنیم؟ به چه حقی؟ کدوم نره خری ما رو مجبور به طی چنین روندی می کنه؟ مادر پیر طبیعتم به گور خودش خندیده.
و یک روند نزولی...! متافیزیک، فلسفه، عرفان، خودشناسی، خودخواهی، خود، وجود مطلق، من! و چرا به این جا رسیدیم؟ چه چیزی تو وجودم من بود که از درون مایحتوی بدن رو چرخ می کرد و بعد از اتمام کارش، یه پوسته، پر از مواد تجزیه یافته غیر قابل تشخیص باقی می گذاشت؟ چه کسی اونو درون من قرار داد؟ چه کسی اونو در من فعال کرد؟ چه کسی مانع از خاموش کردن چرخه ی ابدی مشمئز کننده ـش شد؟
و چرا؟
خدای من.&nbsp;
به کجا کشیده شدم؟ چه طوری در این جایگاه قرار گرفتم؟ من، منی که غیر قابل تغییر بودم، منی که تغییر دهنده بودم! نگاهم کن! یک توبره پر از خالی. یک چیز خوش ظاهر گندیده، یه وجود درخشان نفرت انگیز. چطور به این منجلاب فساد رسیدم؟ چطور راهی به جز ادامه دادن روبروی خودم نمی بینم؟ چطور روی 240 کیلومتر بر ثانیه ترمز بریدم؟ چطور جعبه دنده و گیربکس و موتور سرویس شدن و جلوبندی هنوز سالمه؟ این چه عدلیه؟ این چه انصافیه؟ به مولا در نمط فتوت نیس؛ از ما گفتن بود.
بی خیال.
چرا بی خیال؟ به چه حقی بی خیال؟ برای اولین بار کدوم بادمجون بی شعوری کلمه ی بی خیالو از دهن من شنید و یه مشت حواله ی دهنم نکرد؟ چرا نکرد؟ چرا بی خیال شد؟&nbsp;
خوددرگیری...!
من چی ـم؟ کی ـم؟ چرا باید کسی باشم؟ چرا باید تو این لحظه ی خاص، پشت این پی سی خاص و تو این مکان خاص نشسته باشم؟ چرا خواب نیستم؟ ساعت چنده؟ چند دقیقه از ساعت جادوگران گذشته؟ چرا ساعت جادوگران به ساعت رفت و آمد عمومی تنزل پیدا کرده؟ چرا &quot;من همه شبا رو تا صبح بیدارم، چون که هر شب، واسه من شب خاصیه&quot; ؟ چرا این خاص بودن به من تنزل پیدا کرده؟ چرا ساعات ترافیکی حضرت خضر و عمو نوروز و جادوگران و بختک و پری و ما یتعلق به محدود شده؟ چرا نیستن؟ شاید هستن و من کورم، یا نمی شنوم، یا لمس نمی کنم، یا نمی چشم، یا شامه ـم از کار افتاده. پس حس ششم این وسط چه شکری می خوره؟ چرا آفریده شده وقتی وجود خارجی نداره؟ چرا &quot;وجود خارجی نداشتن&quot; به تنهایی وجود داره ولی چیزایی که در بر می گیره وجود خارجی ندارن؟ چرا وجود خارجی تعریف می شه و وجود داخلی تعریف نمی شه؟ اگه وجودی خارجی و وجودی داخلی هست، چرا نباس وجودی بینابین این دو تا داشته باشیم که خودش به تنهایی کران پایینی یا بالایی مجموعه ای رو ایجاد کنه و وجودی بینابین بازه ای که تعریف می کنه براش تعریف بشه؟
فهم!
چرا وقتی فهم چیزی رو ندارید رو بر می گردونید؟ چرا وقتی نمی بینید چشم ها رو می بندید؟ چرا وقتی به نتیجه واقفید قمار می کنید؟ چرا کاری رو می کنید که لذتی ازش نمی برید؟ چرا باورهای دیگرانو باور می کنید و باورهای خودتونو روانه ی سازمان بازیافت تاریخ می کنید؟ چرا باور ندارید که تاریخ تکرار می شه؟ چرا نمی فهمید من چی میگم، وقتی خودم می دونم چی میگم و عده ای که می فهمن، می دونن که من می دونم چی میگم؟ چرا اینقدر کندید؟ چرا سست و کشدارید؟ چرا مثل آواهای قبل از بیداری به گوش می رسید؟ چرا کش می آیید و با هر لغزش انعطاف پیدا می کنید؟ چرا ممتدید و چرا بی تنوعید؟ یک بار دیگر تاکید می کنم، چرا کندید؟ کُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند!
حفاظت!
چرا از اندیشه های ناچیز و محدود خودتون اینقدر دفاع می کنید؟ چرا بی دلیل پافشاری می کنید؟ چرا قهر می کنید و چرا آشتی می کنید وقتی قهر کردید؟ چرا نیازمندید؟ چرا در اندیشه های دیگران شریک نمی شید؟ چرا تبادل اطلاعات نمی کنید؟ چرا اینقدر در جا می زنید تا روی همان چیزی که با آن تا این سطح رشد کرده اید بگندید؟ چرا اطراف منید؟ چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ چرا وجود منحوس مزخرفتان را گم نمی کنید؟
نیاز...!
و چرا نیازمندم؟ چرا باس به اشخاصی نیازمند باشم که می تونم در یه لحظه &quot;خشابو پر کنم هر کیو که گه خوره ببندم به تیربار&quot; رو روشون به صورت عملی انجام بدم؟ چرا ناپلئون خیانت کرد؟ چرا ایران اینقدر بی ارزش بود؟ چرا روایات تاریخی در مورد جنگ های ایران و روسیه اینقدر متفاوته؟ آمریکا از کجا اومد؟ آمریکا چی میگه اصن این وسط؟ چرا جوجه ها یهو وسط تاریخ استقلال پیدا می کنن؟ چرا تاریخ اینقدر نحسه؟ چرا تمام &quot;اینقدر&quot; های من باس به هم چسبیده باشه و تهش &quot;ر&quot; داشته باشه؟ چرا من پسر نشدم؟ چرا من خودم نامیده شدم و مثلا محمدرضا، امیرحسین یا حسام الدین نامیده نشدم؟ چرا من نمی تونم ریش در بیارم؟ چرا نمی تونم یه مکانیکی داشته باشم؟ چرا نمی تونم با وانت رو جاده های کل ایران بگازم؟ چرا نمی تونم وارد بحث های ماورا الطبیعه بشم؟&nbsp;
چه کسی من رو منع می کنه؟ کدوم احمق نره خر کم شعوری برای من تعیین تکلیف می کنه؟ چرا تعیین تکلیف هم تعیینِ تکلیف خونده می شه هم تعیین و تکلیف؟ چرا زبان فارسی دچار فرایند واجی ادغام و کاهش می شه؟ چرا می خوایید اثبات کنید از من بهترید؟ چرا در کوچکترین زمینه ها نیاز به اثبات برتری و تثبیت جایگاه دارید؟ چرا به خودتون اعتماد ندارید؟ چرا داد می زنید؟ چرا فحش می دید؟ چرا قمه می کشید و دل و روده هر کی اطرافتون هست رو می ریزید بیرون؟ چه اعتمادی هست که فردا جامعه واس بچه های ما سالم باشه؟ چرا در مورد جایگاه و حرف خودتون دعوا می کنید؟ چرا نظرات خودتونو تحمیل می کنید؟ چرا از دیگران انتظار تحمیل خوردن دارید؟ چرا زر زیادی در مورد عدم استفاده ی مصدر خوردن تو این جمله می زنید؟
و من...!]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>...</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/post-25</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/post-25</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;این پست ششمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.
رمز این پست را می توانید در خط هفتم صفحه 236 ـم &quot;حساب دیفرانسیل و انتگرال و هندسه تحلیلی&quot; پیدا کنید.
کلمه ی هفتم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات.
نوشته جورج توماس، راس فینی؛
ترجمه توسط مهدی بهزاد، سیامک کاظمی، علی کافی،&nbsp;
چاپ بیست و هشتم، 1391.
شابک دوره: 2- 8040- 01- 964- 978
حق چاپ، انحصارا برای مرکز نشر دانشگاهی محفوظ است.
با کیبورد فارسی؛
بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.
با تشکر!:flower:
&nbsp;

&nbsp;واتز د متر؟ واتز رانگ ویث می؟ نه جدی میگم. جدیم. نمی دونم؛ یه مرگیم هست. جدیم. اتفاقا اونم جدیه. و چرا باز سخن می گوید؟
برای همین بود که رو اوردم به نوشتن، بدون این که توی وبلاگم باشد. نیاز دارم به رو کردن درونیاتم. نیاز دارم به درونم را نگریستن. بیرونم به قدر کافی آن چیزی که باید هست؛ شاید هم زیادی آن چیزیست که باید. انگار کم کم به سمت آن ور &quot;خر&quot; متمایل شده ام.
بگذریم.
دارد کار دستم می دهد. اینقدر گوله ی نمک بودن. اینقدر مورد پسند و خوش مشرب و فعال و منتحر بالفطره بودن. تمایل به تاپ بودن و در دل همه جا داشتن. حالم خوش نیست و اشکم دارد سرازیر می شود. انگار به محض این که نتیجه ی مورد نظر را از شخصی که می خواهم نمی گیرم باید کنترل زد بزنم. باید برگردم به عقب و چیزهایی را که گفته ام پس بگیرم. حس می کنم با یکی دو جمله ی اشتباه در جای اشتباه کاملا از چشم افتاده می شوم. یا مطرود، یا منفور، یا یک چیزی توی همین مایه ها.
می دانی، شوخی ها قدیمی می شوند. شوخی های جالب و شوخی های خنده دار. تو دو بار و سه بار با &quot;یه مرده رفت تو نرده&quot; می خندی ولی نه چهارمین بار. شوخی ها باید وسعت پیدا کنند. شوخی ها باید متفاوت و نو شوند و به همین علت هم هست که اکثر طنزپردازان معروف آخر کارشان به زندان سیاسی می کشد یا تو به جرم زیاد شوخی کردن، پررو و وقیح و پسرخاله نامیده می شوی. نمی دانم. شاید بهتر باشد دیگر زیاد شوخی نکنم.
حالم خوش نیست؛ می دانی؟ چرا کسی باید از من زده شود؟ چرا باید دائما سخت تلاش کنم تا مورد قبول واقع شوم؟ چرا اصلا قبولی جماعت باید برای من اهمیت داشته باشد؟ بهتر بود امروز جای دو ساعت بلاانقطاع چت کردن، می رفتم و همان بریک دنسم را تمرین می کردم. ولی خوب، از همه ی حواشی که بگذریم من هم آدمم. خوب؛ شاید هم نیستم. ولی برایم چیزهای آدمانه اهمیت دارد. این که به چیزی که می گویم بخندند. خوب، طنزپردازی زمینه هایی دارد و یکیشان آن است که تو نباید به آن چیزی که می گویند بخندی. خوب، من خندیدم. نباید می خندیدم؟ نباید تلاش می کردم خودم باشم؟ شاید نباید زیاد از کسی خوشم می آمد. یا از حرف هایش، یا از برخی اخلاقیات خاصش.
بگذریم.
برایم اهمیت دارد که کول و گولاخ و خوشمزه به نظر برسم. یک شخص بی اعتنای وراج سطحی، حتی. یک شخص برون گرای معروف خوشحال و خجسته، در تمامی اوقات. چه اهمیتی می توانست داشته باشد وقتی من آن چیزی که می خواستم، بودم؟ خوب، می دانی، یک چیز خوب بودن همیشگی نیست. اگر بخواهی همیشه یک چیز باشی باید ثابت باشی و ثبوت چیزیست که حوصله را سر می برد. بنابراین تو دیگر نمی توانی چیزی که می خواهی باشی. باید تغییر کنی مطابق با سلیقه ی جماعت و خوب، هر کسی سلیقه ای دارد. در نهایت تو باید چیزی باشی که در آن واحد به رویه های مختلف برقصی. هر بار به سازی. ولی این خودش یک تغییر است؛ نیست؟ بنابراین یک تناقض این وسط هست. تغییر داشتن یا نداشتن؟
خوب، شاید امروز دلم می خواست واقعا مشکل پرهام را بدانم. شاید دلم می خواست یک حرفی بزنم که سرحالش بیاورد و شاید دلم می خواست به چیزهایی که می گویم بخندد. توی جدی نبودن همیشه چیزهایی هست که واقعا آزاردهنده اند. مثل این که نمی توانی به برخی خواسته های جدی ات برسی. خوب، من هم معمولا می گویم به یک ورم و می روم. چه اهمیتی دارد؟ یک عالمه چیزهای دیگر هست که می شود بهشان رسید. چیزهایی که طنز طنز اند. چیزهایی که لازم نیست جدیشان بگیری.
خدایا. از همه ی جماعت ذکور متنفرم.
چرا خوب نیست؟ چرا حالم یک جوری است؟ چرا باید منا را دور می زدم و بعد بسان آهو توی عسل گیر می کردم؟ چرا باید زور بزنم تا مورد قبول کسی باشم؟ چرا نباید عوض خنداندن پرهام می رفتم و عقده های توی دلم را خالی می کردم؟ چرا باید دلقک می بودم؟ چرا وقتی فاز منفی می بینم به سرعت جذب تقلیل بردنش می شوم؟ چرا خودم اینقدر راحت فاز منفی می گیرم؟ خدایا. اشک هایم واقعا، واقعا دارد سرازیر می شود. واقعا کسی نیست که فاز منفی مرا تقلیل ببرد؟ باشد، چه اهمیتی دارد که من همیشه سرخوشم؟ با این که حتی الان هم استاتوسم یک چیز کاملا خوش حال است &ndash; به هر حال، من هم آدمم. آن چیز توی گلویم که مدت ها بود سرجایش تمرگیده بود الان دوباره دارد متورم و دردناک می شود.
و من باید راحت باشم. باید سرحال باشم و تکه های لفظی خوبی نثار جماعت کنم. باید حاضر جواب باشم و راحت ملت را به خنده بیندازم. باید بروم توی افس، پست های خوشحال بزنم و مثل یک پدربزرگ کول پایه برخورد کنم و صفت های ریز و درشت و شوخی و جدی جماعت را راحت بپذیرم. چرا؟ چرا من فقط یک دلقک احمق یک بار مصرفم؟ کاش یکی این ها را می خواند و می فهمید که من چیزی که می بینند نیستم. شاید هم هستم؛ نه؟ به هر حال. هر کسی این ها را بخواند فقط استفاده ی منفی ازشان می کند. احتمال این که نقاط ضعفم را هم بریزد روی دایره و نشان جماعت بدهد هم بعید نیست؛ بالاخره. یکی از جمله های بالایی هم خیلی خیلی کلیشه ای بود. هرچند، خود این هم کلیشه است.
آن ها هم آدمند.
حال و حوصله ی هیچ کاری ندارم. نمی خواهم حرفی بزنم &ndash; فقط می خواهم یک نفر مرا ببرد و یک اسکوپ چهارتایی بگذارد جلویم تا ذره های خنک کافئین و شکر را با آن چیز متورم لعنتی بدهم پایین. بعد فقط بنشیند کنارم و اجازه بدهد تا وقتی که فاز منفی ام فروکش می کند خفقان بگیرم. بعد، به طور کاملا ناخودآگاه دوباره فعال خواهم شد. حرف نزند، تماسی با من نداشته باشد و نگاهم هم نکند. بنشیند، اسکوپش را کوفت کند و بگذارد خودم به تنهایی به این معضل رسیدگی کنم. خوب؛ حضورش به قدر کافی تاثیرگذار خواهد بود.
حالم خوب نیست؛ خدایا. یک چیزی توی ذهنم هست مثل مالیخولیا. می گوید &quot;تو باید محبوب باشی، تو باید محبوب باشی&quot;. و نمی گذارد حتی با یک ری اکشن منفی راحت برخورد کنم. الان می دانم که باید بگویم درک، پرهام به یک ورم، حسین به یک ورم و امین بخورد توی سر همه شان. باید ذکر کنم که به قدر کافی خوب، محبوب و خفن هستم و نیازی به تلاش بیشتر نیست. باید تاکید کنم که همه دوستم دارند، همین فی الواقع هم تکه های لفظی خیلی خوبی می اندازم و در کل آدم کول و گولاخ و خفنی هستم. باید خودم را شل کنم و بگذارم خودش بگذرد. این که در لحظه بگذارم مغزم کار خودش را بکند و این که مغزم به قدر کافی گولاخیت ذخیره دارد که در جای خودش بریزد بیرون و خلاصه این که خدایا شکرت. اما واقفم که اینطور نیست. من گند زده بودم و حالم از خودم، اخلاقیاتم و موقعیتم به هم می خورد. مغزم هم عجیب منطقی، احمق و خاک بر سر شده است که زیاد خوب نیست. حس می کنم عوض انرژی های مثبت بالا باید بروم و تارک دنیایی پیشه کنم. به هر حال، گویا عوارض جبر و هندسه ی زیاد کوفت کردن است.
سرم سنگین است که خوب، در راستای سرماخوردگی نا به هنگامم چندان هم غیرطبیعی نیست. اما زبانم و دست هایم برای تایپ کردن سنگینند که به نوبه ی خود پدیده ی غیرمنتظره و ناب و جل الظهوری است. به هر حال، متشکرم و به قدر کافی تخلیه ی روحی شدم، ورد عزیز. در همین جا تمام می شود.&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>خط سوم!</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/خط-سوم</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/خط-سوم</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;آن خطاط سه گونه خط نوشت؛
یکی را خود خواند و لا غیر...
یکی را هم خود خواند و هم غیر،
یکی را نه خود خواندی و نه غیر...
آن خط سوم... منم!
که سخن گویم، نه من دانم، نه غیر من!
راست نتوانم گفتن...
که من راستی آغاز کردم، مرا بيرون کردند...
اگر تمام راست گویمی، به يکبار همه شهر مرا بيرون کردندی...
راستی آغاز کردی؟! به کوه و بیابان باید رفت!
هر که را دوست دارم جفا پیش آرم! آن را قبول کرد، من... از آن او باشم!
اکنون همه جفا با آنکس کنم... که دوستش دارم!
تا شوم شکار صید خویش...
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>...</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/post-19</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/post-19</guid>

<description><![CDATA[

&nbsp;این پست چهارمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.
رمز این پست را می توانید در خط یکی مانده به آخر صفحه 82 ـم &quot;ترسناک های هوروویتس&quot; پیدا کنید.
کلمه ی پنجم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات.
نوشته آنتونی هوروویتس؛
ترجمه توسط کبری دانه کار،&nbsp;
چاپ سوم 1392.
شابک: 0- 71- 2980- 978- 964
چاپ و صحافی دالاهو؛ همه ی حقوق محفوظ است.
با کیبورد فارسی؛
بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.
با تشکر!:flower:
&nbsp;
&nbsp;

عاقا یه مین!
مرض جدیدیه. این که حتی با خودتم رو راست نیستی. من دلقک و لوند کیم؟
حتی متنایی که با پس مخصوص صرفا واس خودم نوشته می شه؛ حتی حرکت انگشتام روی کیبورد، همه ی حرکاتم؛ حتی همین تایپ، حتی همین متن، همین حالا! فاز عجیب و جل الخالقیه که یک بار کل متنی رو نوشته بودم پاک کردم چون چرت و پرت بود. من!
من؟
من؟!
من فکرم درگیر کسیه.
متاسفانه یا خوشبختانه ازش خوشم میاد.:-??
شایدم نمیاد.
از کجا باس اینو فهمید؟ فقط فکرم نسبت بهش مشغوله. احتمالش زیاده که صرفا از درگیری فکری باشه یا نفرت یا برخورد زیاد، یا حتی رفتارای بودار و فرافکن دیگران. بی خیال. چقد آشفته شدم!
آشفتگی بخوره تو سرم عاقا، من کارم ناجوره. هس می کنم یه لباسی پوشیدم که سه سایز از مال خودم تنگ تره و این وضعیت بغرنجیه. بگذریم از این که یه همچین مسئله ای هم بین لباسای زیر امروز اندکی اذیت... اهم. بگذریم! هرچند احتمالا از همونه؛ خو همه جامو بریده خو لامصب. الان مسئله اینجاس که آیا کسی این مطلب رمزدارو می خونه؟ شکر می خوره:|
روی دور تند یا دور کند؟ برنامه های جذابی که واس خودم چیده بودم با یه انیمه خاکستر شد. روزا کاری جز انیمه دیدن ندارم؛ بهتر بگیم، حسشم ندارم. معتادم و خودم واقفم.&nbsp;
فلش بک.
دائم فک می کنم آیا کسی اینو می خونه؟ متنو ویرایش کردم. واس کی؟ متنای رمزدار صرفا واس اینه که کسی بهشون دسترسی نداشته باشه. پس واس کی ویرایش کردم؟ منظورمو واس کی تغییر دادم؟ کی داره درون من گه زیادی می خوره؟ کیه که &quot;خو همه جام بریده خو لامصب&quot; رو به &quot;خو همه جامو بریده خو لامصب&quot; تغییر داده؟ منشا افکار ناجوری که در حین تصویر شدن یک شخص خاص تو ذهنم ایجاد میشن از کجاس؟ به خودم میگم سخت نگیر، بی خیال.
فلش بازگشت.
معتاد، چه معتادی؟ معتادی که بزرگترین جنسی که تا حالا زده انیمه ـس، بهتر! معتادم از لحاظ روحی و عاطفی. به جیر جیر صندلی پشت پی سی و حس لمس شدن پشتم توسط پشتی صندلی. معتادم به نشستم و خیره شدن، معتادم به سوزوندن. چی؟ وقت.
زیادی دارم اتمسفرو آلوده می کنم.
پی ام تو مسنجر جواب نمیدم، چرو؟ حال نمی کنم.
هستم واس این که ببینن هستم؛ هستم واس این که باشم.
حوصله خودمم ندارم؛ حالا که به اینجو رسید عجب گند دماغ سگ اخلاقیم من!
بی خیال. یه کیسه بوکس لازم دارم. دست چپم ضعیفه و مچم زیاد خسته می شه. گاها با سه تا مشت.
شکر خورده هر کی راجع به افاضات بنده نظری داشته باشه :|
همینجوری می نویسم چون هستم!
فکرم تمرکز لازمو نداره
نداره!
نمی تونم رو یه چیزی تمرکز کنم. جالبیش اینجاس که نصف بیشتر کلاتو نمیگم. مثال؛ &lt;----- کلمات!
ربط سرم به تنمم نمی فهمم.
نمی خوام ج بدم.
از چی فرار می کنم؟
حالم از پی امایی که می زنن بهم می خوره.
عامو سه شخصیتی شدم رفتا. نه جدی!
چقد کارم دارید؟ چقد پی ام؟ اکثرا دلم می خواد با این پی اما برخوردی مثه اوردن فک رو به پایین داشته باشم.
و باز هم متاسفانه، دلم بستنی می خواد. قیفی، غول پیکر، خوشرنگ.
ترجیحا خامه و شکلات.
پوسیدم!]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>گردش روان!(2)</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/گردش-روان2</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/گردش-روان2</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;قادر مطلق!
سوال اینه که آیا می شه برای بی نهایت حدی تعیین کرد؟
در کل، بی نهایت تعریف دقیقی داره یا نه؟ با چه اطمینانی لفظ قدرت بی حد و حصر، اعداد تراپایان و کران بی نهایت رو به کار می برید؟&nbsp;
خو، تشریح می کنم.
فرض کنید که همیشه در احکام دینی گفته شده خدا قادر مطلقه؛ حالا بیایید اینو بررسی کنید که آیا خدای قادر مطلق می تونه سنگی آن چنان بزرگ خلق کنه که خودشم نتونه بلندش کنه؟ آیا این توانایی مطلق خدا رو زیر سوال نمی بره؟
توجیه!]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>...</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/post-16</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/post-16</guid>

<description><![CDATA[
این پست سومین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.
شما به رمز این پست دسترسی ندارید.
با تشکر!:flower:
&nbsp;
&nbsp;در ابتدا، باس بگم که از این موقعیت، وضعیت و شخصیت متنفرم. حس می کنم یه جایی اشتباه گیر افتادم یا بهم خیانت شده؛ بدتر، حس می کنم همه بهم خیانت کردن. تو یه وضعیت ناجوری تا خرتلاق دست و پا می زنم، مهم نیس این جمله اگه صحیح نیس.
درک.
از هرچی که اتفاق افتاده متنفرم؛ و از خودم به خاطر ضعفی که دارم. میل به بهترین بودن همیشه درم قوی بوده و همچنین میل به پشتیبان داشتن. ظاهرا این ضعف روحی رو از سه ماهگی در من نوشتن که همیشه وابسته به دیگران باشم، حتی در قوی حالت. این یه روزی منو بدبخت می کنه.
به کسی اعتماد ندارم، حالم از همه بهم می خوره و بدتر از همه، امکان اینکه با کسی حرف بزنم رو ندارم. جو غلیظ بی اعتمادی که اطرافم ایجاد کردم به قدریه که مطمئن بشم هر جمله یا هر ضعفی که از من خارج شه به بدترین صورتی بر علیه م استفاده می شه. با این همه، حرف نزدن به خصوص زمانی که تو بحران روحی قرار دارم باعث میشه سد دفاعیم نازک و نازک تر شه و در آخر، طعمه خوبی میشم برای ناامیدی، نفرت، ترس و ناراحتی. در صورت بروز هر یکی از این مواردم به شدت مزخرف میشم؛ زمانی که سدی به اسم متلک گویی وجود نداره متلکا تبدیل به کلمات نیشدار می شن، بر ضد خودم یا دیگران تفاوتی نمی کنه. زمانی که سیلشون عبور کرد تنها چیزی که می مونه یه چیز له شده س که ممکنه غرور، اعتبار و شخصیت باشه. مال دیگران، یا خودم.
اعتماد به نفسم در حد بوقی متوقف می شه؛ نمی تونم خودمو جمع کنم و حرکتی بزنم. نمی تونم با کسی درد و دل کنم چون همیشه از &quot;از پشت خنجر خوردن&quot; متنفر و بیزارم. حالا که دقت می کنم بیزارم کلمه ی مزخرفیه :|
حتی اگه طرف در درون حس متفاوتی نسبت به من داشته باشه؛ بازم حس می کنم بم خیانت شده. حتی اگه نظر بشریت یه اپسیلون در مورد من و شخصیتم منفی شه. به وضوح حسش می کنم؛ حتی اگه فقط احساسات مزخرف منفی باشه بازم این حس در من قویه. در این شرایطه که کارم از مرز می گذره، اشک دارم ولی توانایی بیرون دادنش ازم صلب می شه. جیغ دارم که نمی تونم بکشم و کلی انرژی دارم برای کتک زدن - &nbsp;شایدم خوردن.
بی خیال!
بدتر از همه اینکه در این شرایط می تونم ابر غلیظ بنفش تیره ای رو که انرژی منفی ازم ساطع می کنه ببینم. تا شعاع بیست و چهار متر؛ به صورت یه کره مواج به رنگ بنفش چرک همراه با مشکی، که گهگاهی جرقه می زنه.
ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اااااااااااااااااااااااااااااااا
&nbsp;
خالی شدم؛ نسبتا. هر فحشی به ذهنم می رسه و مقصدش وجود ذی جود خودمه. محتاجم به عربده زدن و یک چیز!
دائما تو یه منجلاب بی اعتمادی دست و پا می زنم. واقعا اینقد جایگاه من سسته؟ اینقد هر کسی رو که می بینم رقیبی برای خودم به شمار میارم؟ ایــــــــــــــنقد؟ بیش از اندازه حسود یا وسواسی یا احـ ـمق نشدم؟
اشک!
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>...</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/post-13</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/post-13</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;این پست اولین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.
رمز این پست را می توانید در جمله آخر صفحه 29 ـم &quot;مرگ وحشتناک پسرک صدفی&quot; پیدا کنید.
نوشته تیم برتون؛
ترجمه توسط نینا جمشید نژاد،
چاپ سوم.
شابک: 2 - 2 - 92863 - 964
حق چاپ و انتشار مخصوص نشر زاوش است.
با کیبورد انگلیسی؛
بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.
با تشکر!:flower:




&nbsp;
&nbsp;جیـــــــــــــــــــــــــــــغ.
همیشه وقتی خلائی درونم حس می شد، یکی توی همان خلاء جیغ می کشید.
جیغ می کشید چون من جیغ نمی کشیدم؛ جیغ می کشید اما صدایش مجازی بود و به گوش کسی جز خودم نمی رسید.
همیشه یکی، همان مواقعی که نیاز داشتم شروع می کرد به جیغ زدن. یک جیغ بلند، ممتد با هر از گاهی نفس گیری.&nbsp;
همیشه مواقعی که کف دست هایم تیر می کشید و چیزی درونم تاب می خورد، آن شروع می کرد به جیغ کشیدن.
مواقعی که گریه نمی کردم جیغ می کشید، حتی بعضی اوقات، مواقعی که گریه می کردم هم جیغ می کشید.
هیچ وقت کسی نتوانست مرا موقعی که گریه می کردم ببیند؛ حتی خود آن، چون در درون من بود.
مواقعی که با نیش باز به این و آن متلک می گفتم یکی همیشه آن تو بود که جیغ بکشد.
مواقعی که کرم می ریختم، مواقعی که جلب توجه می کردم، مواقعی که ملت را عصبی می کردم!
یکی همیشه جیغ می کشید؛ یک جیغ بلند و بدون وقفه.
زمان هایی که نیاز به آغوش کسی به جز خودم داشتم؛ زمان هایی که باید یکی را می زدم یا در حضور کسی هق هق می کردم.

مواقعی که سد دفاعی من به نازک ترین حد خودش می رسید و پرخاشگری می کردم.
هر لحظه ای که فریاد می زدم و با مشت به در و دیوار می کوبیدم یا به هر کسی اطرافم می دیدم فحش می دادم.
مواقعی که تنها بودم؛ همیشه. وقتی طرد شده بودم.
جیغ می کشید چون من هیچ وقت جیغ نکشیدم.
حتی زمانی که بالا ترین نقطه ی ساختمان را تصاحب کرده بودم؛ فریاد زدم ولی جیغ نکشیدم.
حنجره خودم توانایی جیغ زدن نداشت؛ حتی یک ذره.
در عوض آن جای من جیغ می کشید؛ اینقدر که خلائی که ایجاد شده بود کمرنگ می شد و به جای آن، دوباره امعاء و احشای درونیم سرجایشان می رفتند.
مواقعی که می دویدم و هوایی را که اطرافم زوزه می کشید مزه می کردم.
مواقعی که خودم را در چیزی که روبرویم می دیدم غرق می کردم؛ حتی اگر مملو از کثافت بود.
آن جیغ می کشید چون من نیاز داشتم؛ چون من نمی توانستم نیازم را خودم برطرف کنم.
مواقعی که همه با بدترین نگاه به من زل می زدند؛ مواقعی که اصلا نگاهم نمی کردند!
مواقعی که جای مشخصی نداشتم و باید اینقدر خیابان ها را در فراغ بال متر می کردم تا آرام بگیرم و نمی توانستم.
آن جیغ می کشید.
جیغ می کشید و وقتی خفه می شد، آن وقت اشک هایی که مدتها نیامده بودند بیرون، می آمدند.
وقتی گریه می کردم دلیل خاصی نداشتم؛ به دیگرانی که در بسته ی اتاق را می کوبیدند می گفتم چون دلم می خواهد، چون اشک ها و چشم های خودمند و اختیارشان را دارم.
ولی دلیلی داشت؛ وقتی آن جیغ نمی کشید یک چیز سنگین، جای آن توی جسمم ایجاد می شد، مثل سیمان خیس خورده و غلیظ بود.
اینقدر غلیظ که بعد از تمام شدن اشک ها از چشم خارج نمی شد.
و همان جا می ماند و به شکل جیغ، سفت می شد.
تا آن دوباره بیاید و جیغ بکشد.
جیغ بکشد تا من زندگی کنم.
منی که جیغ نمی کشیدم.
من.
&nbsp;]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


<item>
<title>همینه که هست!</title>
<link>https://cybercrimes.loxblog.com/همینه-که-هست</link>
<guid>https://cybercrimes.loxblog.com/همینه-که-هست</guid>

<description><![CDATA[
&nbsp;&nbsp;عزیزان!
&nbsp;
این مطلب به علت بار سنگینی که دارد، برای همه قابل هضم نیست. اگر جزو دسته افرادی هستید که بیماری قلبی، روحی یا روانی دارید، این متن را نخوانید.&nbsp;
+ پ.ن: افرادی دارای مازوخیسم، سادیسم، جامعه گریزی و افسردگی در گروه های بالا قرار می گیرند.
اگر جزو دسته افرادی هستید که به سرعت نظرتان را در مورد یک شخص تغییر می دهید، این متن را نخوانید. چون در هر حال، تاثیر این متن روی برداشت شما از بنده یکی از نکات اجتناب ناپذیر آن خواهد بود.
اگر فرد حساسی هستید، آن را نخوانید.
اگر فردی به شدت احساساتی هستید، آن را نخوانید.&nbsp;
اگر در حال چت نشاط آور با عده ای از دوستان هستید، آن را نخوانید.
اگر بعد از بلند شدن از پای پی سی لزوم به شرکت در یک مهمانی دارید، آن را نخوانید.
اگر فردا امتحان مهمی دارید و به خواب آسوده نیاز دارید، آن را نخوانید.
در کل، اگر این را نخوانید، بنده راحت ترم.&nbsp;
بقیه ی موارد در ادامه مطلب ذکر شده است.&nbsp;
با تشکر!:flower:
شاعر می فرماید حال نمی کنی نکن، همینه که هست!
&nbsp;
بهله عزیزان؛ خوشبختانه یا متاسفانه، با علاقه و سلیقه شما هم نمی شه چیزی رو عوض کرد؛ مگه اینکه ترکیبات شیرموز صبحونه ـتون یا کانال تلویزیونتون باشه. در مورد اجسام جاندار (که در اینجا انسان هم جزوشون می شه) این مسئله به وضوح بغرنج تر خواهد بود؛ به خصوص در حوزه آدمیزاد. مثالا شما می تونین به سگ مورد علاقه تون یاد بدین که وقتی می گی بشین، بتمرگه سرجاش؛ ولی نمی تونین به آدم مورد علاقه ـتون یاد بدین وقتی همون عبارتو بهش می گین، عینا دستور شما رو اجرا کنه.
&nbsp;
در مواقع غیر معقول، گاهی می شه یه آدم رو برنامه ریزی کرد که یحتمل شامل چهارسال اول تولدش خواهد بود. بنابراین وقتی شما یه آدمیزادی رو می بینین که چهار چهار تا سن داره، باس از خواستتون چشم بپوشین و آسه راهتون رو برین که در این حالت، خعلی به نفعتون خواهد بود.
&nbsp;
معمولا بنده علاقه ای به خالی کردن غلیانات درونیم رو جانوران زنده ندارم؛ مگه اینکه یه حلزونی باشه که به خاطر اینکه صرفا یه ماهیچه ی لزجی هست، آدم بخواد بگیره و له له ـش کنه. ولی خوب، آدم های اطراف به شدت میل آدمو واس مورد شکنجه واقع شدن بر می انگیزن. یکی به این دلیل که جونور های دور و برت بی دفاع تر از اونی هستن که علاقه تو رو جلب کنن، دوم به این دلیل که آدم ها عموما می تونن دلیلی واس این کار به دستت بدن که بعد ها مورد حملات وجدانت (در این مورد اگه وجود داشته باشه) قرار نگیری.
&nbsp;
بگذریم. به هر حال می شه یه آدمو تا سر حد مرگ مورد شکنجه قرار داد بدون اینکه احساس عذاب کرد؛ حتی یه ذره.
&nbsp;
میشه یه آدمو تخریب روانی کرد؛ میشه جلوی چشمش بدترین صحنه های زندگیش رو به نمایش گذاشت. می شه از ضعف ها و ترس های بچگیش استفاده کرد و چنان اونا رو جلوی چشمش زنده کرد که زیرپای خودش حوضچه آب گرم درست کنه. میشه، میشه صحنه های وحشت انگیز و غم بار و شرم آور درست کرد؛ صحنه هایی که عزت انسانی رو زیر پا له کنه. ولی فعلا ما کاری به شکنجه روانی نداریم؛ در کل بنده از عزت له شده خوشم نمیاد.
&nbsp;
در مواردی مثل مورد من، بیشتر از شکنجه فیزیکی بهره می بریم؛ مواردی که خون به در و دیوار فواره بزنه و بشه درد رو تو چشم های قربانی دید. در حالت کلی، اگه یه مقداری جیغ و داد کنه هم موردی نداره.
&nbsp;
میشه یه آدم رو پوست کند؛ ذره ذره و لایه لایه. میشه یه برش با چاقوی آشپزخونه ایجاد کرد و پوست ور اومده رو گرفت و کشید؛ طوری که نقاط یک پیکسلی قرمز رنگ رو روی پوست عمیق و تیره تر زیرین مشاهده کرد که چجوری یکی بعد از دیگری، در بستری کم عمق از پلاسما ظاهر می شن. میشه نقاط یک پیکسلی رو دید که بهم می پیوندن، حوضچه هایی رو درست می کنن و بعد؛ به صورت قطرات غلیظ قرمز رنگ از گوشه بریدگی شره می کنن.
&nbsp;
میشه از نوک تیز ناخن استفاده کرد (که متاسفانه بنده ندارم و به احتمال زیاد از ناخن مصنوعی حرارتی استفاده خواهم کرد) و یه نقطه با پوست نازک رو که کمتر در معرض استفاده هست، (مثل پوست کمر یا روی بازو) با نوک ناخن خراشید. به احتمال زیاد اول تو چند ثانیه ی اول مثل خارش به نظر می رسه؛ ولی باقی رو مطمئن نیستم. احساس کلافگی، سوزش و بی حس شدن اعصاب محل تحریک رو میشه پیش بینی کرد. چند دقیقه دیه ادامه دادن کافی خواهد بود برای ایجاد زخم و بعد، قربانی می مونه و یه زخم رو به گسترش که میشه پوست گوشه هاش رو کند یا با آب شور تزیین کرد.
&nbsp;
میشه از رنده استفاده کرد؛ اره مویی، کاتری که مدتها در معرض استفاده در جوار چسب قطره ای و یونولیت و مقوا بوده، حتی چاقوی کره خوری. لازمه که وسایل نسبتا کند و تا حد امکان کثیف باشن؛ اینجوری می تونین مطمئن باشین که حتی اگه بر اثر شکنجه جان به جان آفرین تسلیم نکرد، بر اثر عفونت چنین کاری کنه.
&nbsp;
میشه از اسلحه کمری استفاده کرد (البته اگه اینقد پول دارین که اسلحه کمری بخرین و طبیعتا، اون قد سن یا پارتی دارین که مجوز اسلحه ی کمری رو بگیرین) و دونه دونه انگشت های پا و دست رو توی لوله ش فرو کرد و ماشه رو کشید. شخصا پیشنهاد نمی کنم؛ چون هیکلتون و یحتمل، لوله اسلحه تون به گند کشیده می شه. ولی خوب، به صحنه های ما وقع حادثه می ارزه.
&nbsp;
میشه از وسیله ی هسته در اوردن آلبالو (اگه چنین چیزی دیده باشین چون بنده تصویر دقیقشو در دسترس ندارم) استفاده کرد؛ طوری که اونو تو گوشه ی چشم قربانی فرو ببرین و با بیرون کشیدنش، محتویات چشم و رگ های خونی پشت اون رو هم بیرون بکشین. میشه با همون وسیله، زبان قربانی رو سوراخ کرد یا اون رو با کارآیی سیخک بلندی که داره توی گوش قربانی فرو کرد یا هزارتا کار جالب دیه انجام داد. در کل، مطمئنم که از صحنه ایجاد شده روبرو می تونین خعلی لذت ببرین.
&nbsp;
میشه یه دیگ روغن داغ جوشیده آماده کرد؛ بعد فقط یه ناحیه کوچیک، تاکید می کنم، فقط یه ناحیه کوچیک مثل دماغ یا چشم یا شست پای قربانی رو توی اون فرو کرد. همزمان، می تونین از مراحل ذکر شده قبلی برای زجر بیشتر استفاده کنین. میشه با استفاده از قابلمه و چکش پدرتون، نمایش جالبی از صدا و موج های فیزیکی رو روی سر قربانی اجرا کنین، یا از هر کدوم به تنهایی استفاده های خلاقانه تری بکنین.
&nbsp;
در کل، آدم های کاربرد های زیادی دارن که بنده همه رو ذکر نمی کنم؛ به این دلیل مهم که حوضچه های خلاقیت و بینش همه جانبه تون خشک نشه. یک سری از کاربرد ها رو هم کلا به زبون نمیارم، چون عقیده ای به خشونت ندارم.
&nbsp;
بهله، عزیزان؛ می فرمودم.
&nbsp;
آدما مثه آهنگ در حال پخش تو ام پی تری پلیرتون نیستن که با اشاره انگشتتون اونا رو جلو و عقب ببرین؛ صداشون رو کم و زیاد کنین یا احیانا، با آهنگ بعدی عوضشون کنین. خیر، اصن اینقد مدرن نیستن. وقتی به ذات هر کدومشون نیگا کنی، صرفا یه چیز قدیمی و کهنه دارن؛ یه چیز عوض نشدنی. بهتر بخوام بگم، اونا مثه نوار کاست می مونن؛ در حال پخش ابدا جلو و عقب نمی رن، موقعی که بخوایین دورشونو تند یا کند کنین یا احیانا از یه قسمت رد شین، یا خش می افتن، یا گیر می کنن یا گره می شن. صداشون بلند و کوتاه نمی شه مگر با تغییر وسیله ی پخش کننده شون، و مواقعیم که بخوایین آهنگو عوض کنین، باید نوار رو بیرون بیارین و با نوار بعدی عوض کنین. فرایندی که در طی اون به ناچار هم اسم نوار قبلی، و هم مشخصات نوار جدید دیده می شه. به همین دلیله که آدما اینقد کسل کننده هستن. همین کسل کنندگی یکی از عواملیه که اجازه نمیده شما چیزی رو از رو یه نوار ضبط شده پاک کنین و چیز جدیدی روش بریزین؛ اونا یکبار مصرف هستن.
&nbsp;
هیچ وقت نمی شه از نوار کاست مصرف شده دوباره استفاده کرد؛ نمی شه قسمتی رو که خش افتاده دوباره گوش کرد. اگه شما نوار کاستتون رو از پنجره پرت کنین بیرون و احیانا تو اون موقع یه موتور از روش رد شه، بعیده که بتونین دوباره اونو بذارید تو ضبط صوتتون و از چیزی که پخش می کنن لذت ببرین؛ صرفا به این خاطر که همه ی چیزی که اونا برای گفتن داشتن تغییر کرده تا آخر عمرتون. و متاسفم که باید بگم تبدیل شده به یه سری آوای ناهنجار غیرقابل فهم.
&nbsp;
+ نتیجه گیری بر عهده ی خودتون می باشد، دوست عزیز. این همه بنده توصیف کردم، یه ذره از اون فسفرایی که احتکار کردین بسوزونین، بد نمیشه. ملت تو آفریقا از کمبود همین مواد معدنی در حال مرگن.
&nbsp;
+ اگه حال نمی کنی نکن، همینه که هست!]]></description>

<pubDate>Fri, 26 Jun 2026 00:59:50 +0330</pubDate>
</item>


</channel>
</rss>

