A Cyber Criminal
!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید
این پست اولین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در جمله آخر صفحه 29 ـم "مرگ وحشتناک پسرک صدفی" پیدا کنید. نوشته تیم برتون؛ ترجمه توسط نینا جمشید نژاد، چاپ سوم. شابک: 2 - 2 - 92863 - 964 حق چاپ و انتشار مخصوص نشر زاوش است. با کیبورد انگلیسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: جیـــــــــــــــــــــــــــــغ. همیشه وقتی خلائی درونم حس می شد، یکی توی همان خلاء جیغ می کشید. جیغ می کشید چون من جیغ نمی کشیدم؛ جیغ می کشید اما صدایش مجازی بود و به گوش کسی جز خودم نمی رسید. همیشه یکی، همان مواقعی که نیاز داشتم شروع می کرد به جیغ زدن. یک جیغ بلند، ممتد با هر از گاهی نفس گیری. همیشه مواقعی که کف دست هایم تیر می کشید و چیزی درونم تاب می خورد، آن شروع می کرد به جیغ کشیدن. مواقعی که گریه نمی کردم جیغ می کشید، حتی بعضی اوقات، مواقعی که گریه می کردم هم جیغ می کشید. هیچ وقت کسی نتوانست مرا موقعی که گریه می کردم ببیند؛ حتی خود آن، چون در درون من بود. مواقعی که با نیش باز به این و آن متلک می گفتم یکی همیشه آن تو بود که جیغ بکشد. مواقعی که کرم می ریختم، مواقعی که جلب توجه می کردم، مواقعی که ملت را عصبی می کردم! یکی همیشه جیغ می کشید؛ یک جیغ بلند و بدون وقفه. زمان هایی که نیاز به آغوش کسی به جز خودم داشتم؛ زمان هایی که باید یکی را می زدم یا در حضور کسی هق هق می کردم. مواقعی که سد دفاعی من به نازک ترین حد خودش می رسید و پرخاشگری می کردم. هر لحظه ای که فریاد می زدم و با مشت به در و دیوار می کوبیدم یا به هر کسی اطرافم می دیدم فحش می دادم. مواقعی که تنها بودم؛ همیشه. وقتی طرد شده بودم. جیغ می کشید چون من هیچ وقت جیغ نکشیدم. حتی زمانی که بالا ترین نقطه ی ساختمان را تصاحب کرده بودم؛ فریاد زدم ولی جیغ نکشیدم. حنجره خودم توانایی جیغ زدن نداشت؛ حتی یک ذره. در عوض آن جای من جیغ می کشید؛ اینقدر که خلائی که ایجاد شده بود کمرنگ می شد و به جای آن، دوباره امعاء و احشای درونیم سرجایشان می رفتند. مواقعی که می دویدم و هوایی را که اطرافم زوزه می کشید مزه می کردم. مواقعی که خودم را در چیزی که روبرویم می دیدم غرق می کردم؛ حتی اگر مملو از کثافت بود. آن جیغ می کشید چون من نیاز داشتم؛ چون من نمی توانستم نیازم را خودم برطرف کنم. مواقعی که همه با بدترین نگاه به من زل می زدند؛ مواقعی که اصلا نگاهم نمی کردند! مواقعی که جای مشخصی نداشتم و باید اینقدر خیابان ها را در فراغ بال متر می کردم تا آرام بگیرم و نمی توانستم. آن جیغ می کشید. جیغ می کشید و وقتی خفه می شد، آن وقت اشک هایی که مدتها نیامده بودند بیرون، می آمدند. وقتی گریه می کردم دلیل خاصی نداشتم؛ به دیگرانی که در بسته ی اتاق را می کوبیدند می گفتم چون دلم می خواهد، چون اشک ها و چشم های خودمند و اختیارشان را دارم. ولی دلیلی داشت؛ وقتی آن جیغ نمی کشید یک چیز سنگین، جای آن توی جسمم ایجاد می شد، مثل سیمان خیس خورده و غلیظ بود. اینقدر غلیظ که بعد از تمام شدن اشک ها از چشم خارج نمی شد. و همان جا می ماند و به شکل جیغ، سفت می شد. تا آن دوباره بیاید و جیغ بکشد. جیغ بکشد تا من زندگی کنم. منی که جیغ نمی کشیدم. من.
| Power By:
LoxBlog.Com |