!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید
این پست پنجمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در خط پنجم صفحه 310 ـم "پرواذ" پیدا کنید. کلمه ی پنجم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات. نوشته انجی سیج؛ ترجمه توسط مهرداد مهدویان، چاپ سوم 1390. شابک: 6- 528- 369- 964- 978 حقوق چاپ و نشر، انحصارا برای موسسه ی نشر افق محفوظ است. با کیبورد فارسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: Boys and girls of every age wouldn't you like to see something strange Come with us and you will see, this our town of Halloween This is Halloween, this is Halloween, pumpkins scream in the dead of night This is Halloween, everybody make a scene, trick or treat till the neighbours come and die of fright It's our town, everybody scream, in this town of Halloween I am the one hiding under your bed, teeth ground sharp and eyes glowing red I am the one hiding under your stairs, fingers like snakes and spiders in my hair !This is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween In this town we call home, everyone hail to the pumpkin song In this town, don't we love it now, everybody's waiting for the next surprise Round that corner, then, hiding in the trash cans, something's waiting now to pounce and how you'll.. Scream, this is Halloween, red and black and slimy green, Aren't you scared? Well, that's just fine, say it once, say it twice, take a chance and roll the dice, ride with the moon in the dead of night Everybody scream, everybody scream, in our town or Halloween I am the clown with the tear-away face, here in a flash and gone without a trace I am the who when you call "Who's there?", I am the wind blowing through your hair I am the shadow on the moon at night, filling your dreams to the brim with fright !This is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween Tender lumplings everywhere, life's no fun without a good scare, that's our job but we're not mean in our town of Halloween In this town, don't we love it now, everyone's waiting for the next surprise Skeleton Jack might catch you in the back and scream like a banshee, make you jump out of your skin! This is Halloween, everybody scream, won't you please make way for a very special guy Our man Jack is king of the pumpkin patch, everyone hail to the pumpkin king !Now, this is Halloween, this is Halloween, Halloween, Halloween, Halloween, Halloween In this town we call home everyone hail to the pumpkin song La la la la la...! اوه، بی خیال پسر. چرا رشد می کنیم؟ چرا بزرگ می شیم؟ چرا تغییر می کنیم؟ به چه حقی؟ کدوم نره خری ما رو مجبور به طی چنین روندی می کنه؟ مادر پیر طبیعتم به گور خودش خندیده. و یک روند نزولی...! متافیزیک، فلسفه، عرفان، خودشناسی، خودخواهی، خود، وجود مطلق، من! و چرا به این جا رسیدیم؟ چه چیزی تو وجودم من بود که از درون مایحتوی بدن رو چرخ می کرد و بعد از اتمام کارش، یه پوسته، پر از مواد تجزیه یافته غیر قابل تشخیص باقی می گذاشت؟ چه کسی اونو درون من قرار داد؟ چه کسی اونو در من فعال کرد؟ چه کسی مانع از خاموش کردن چرخه ی ابدی مشمئز کننده ـش شد؟ و چرا؟ خدای من. به کجا کشیده شدم؟ چه طوری در این جایگاه قرار گرفتم؟ من، منی که غیر قابل تغییر بودم، منی که تغییر دهنده بودم! نگاهم کن! یک توبره پر از خالی. یک چیز خوش ظاهر گندیده، یه وجود درخشان نفرت انگیز. چطور به این منجلاب فساد رسیدم؟ چطور راهی به جز ادامه دادن روبروی خودم نمی بینم؟ چطور روی 240 کیلومتر بر ثانیه ترمز بریدم؟ چطور جعبه دنده و گیربکس و موتور سرویس شدن و جلوبندی هنوز سالمه؟ این چه عدلیه؟ این چه انصافیه؟ به مولا در نمط فتوت نیس؛ از ما گفتن بود. بی خیال. چرا بی خیال؟ به چه حقی بی خیال؟ برای اولین بار کدوم بادمجون بی شعوری کلمه ی بی خیالو از دهن من شنید و یه مشت حواله ی دهنم نکرد؟ چرا نکرد؟ چرا بی خیال شد؟ خوددرگیری...! من چی ـم؟ کی ـم؟ چرا باید کسی باشم؟ چرا باید تو این لحظه ی خاص، پشت این پی سی خاص و تو این مکان خاص نشسته باشم؟ چرا خواب نیستم؟ ساعت چنده؟ چند دقیقه از ساعت جادوگران گذشته؟ چرا ساعت جادوگران به ساعت رفت و آمد عمومی تنزل پیدا کرده؟ چرا "من همه شبا رو تا صبح بیدارم، چون که هر شب، واسه من شب خاصیه" ؟ چرا این خاص بودن به من تنزل پیدا کرده؟ چرا ساعات ترافیکی حضرت خضر و عمو نوروز و جادوگران و بختک و پری و ما یتعلق به محدود شده؟ چرا نیستن؟ شاید هستن و من کورم، یا نمی شنوم، یا لمس نمی کنم، یا نمی چشم، یا شامه ـم از کار افتاده. پس حس ششم این وسط چه شکری می خوره؟ چرا آفریده شده وقتی وجود خارجی نداره؟ چرا "وجود خارجی نداشتن" به تنهایی وجود داره ولی چیزایی که در بر می گیره وجود خارجی ندارن؟ چرا وجود خارجی تعریف می شه و وجود داخلی تعریف نمی شه؟ اگه وجودی خارجی و وجودی داخلی هست، چرا نباس وجودی بینابین این دو تا داشته باشیم که خودش به تنهایی کران پایینی یا بالایی مجموعه ای رو ایجاد کنه و وجودی بینابین بازه ای که تعریف می کنه براش تعریف بشه؟ فهم! چرا وقتی فهم چیزی رو ندارید رو بر می گردونید؟ چرا وقتی نمی بینید چشم ها رو می بندید؟ چرا وقتی به نتیجه واقفید قمار می کنید؟ چرا کاری رو می کنید که لذتی ازش نمی برید؟ چرا باورهای دیگرانو باور می کنید و باورهای خودتونو روانه ی سازمان بازیافت تاریخ می کنید؟ چرا باور ندارید که تاریخ تکرار می شه؟ چرا نمی فهمید من چی میگم، وقتی خودم می دونم چی میگم و عده ای که می فهمن، می دونن که من می دونم چی میگم؟ چرا اینقدر کندید؟ چرا سست و کشدارید؟ چرا مثل آواهای قبل از بیداری به گوش می رسید؟ چرا کش می آیید و با هر لغزش انعطاف پیدا می کنید؟ چرا ممتدید و چرا بی تنوعید؟ یک بار دیگر تاکید می کنم، چرا کندید؟ کُـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــند! حفاظت! چرا از اندیشه های ناچیز و محدود خودتون اینقدر دفاع می کنید؟ چرا بی دلیل پافشاری می کنید؟ چرا قهر می کنید و چرا آشتی می کنید وقتی قهر کردید؟ چرا نیازمندید؟ چرا در اندیشه های دیگران شریک نمی شید؟ چرا تبادل اطلاعات نمی کنید؟ چرا اینقدر در جا می زنید تا روی همان چیزی که با آن تا این سطح رشد کرده اید بگندید؟ چرا اطراف منید؟ چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ چرا وجود منحوس مزخرفتان را گم نمی کنید؟ نیاز...! و چرا نیازمندم؟ چرا باس به اشخاصی نیازمند باشم که می تونم در یه لحظه "خشابو پر کنم هر کیو که گه خوره ببندم به تیربار" رو روشون به صورت عملی انجام بدم؟ چرا ناپلئون خیانت کرد؟ چرا ایران اینقدر بی ارزش بود؟ چرا روایات تاریخی در مورد جنگ های ایران و روسیه اینقدر متفاوته؟ آمریکا از کجا اومد؟ آمریکا چی میگه اصن این وسط؟ چرا جوجه ها یهو وسط تاریخ استقلال پیدا می کنن؟ چرا تاریخ اینقدر نحسه؟ چرا تمام "اینقدر" های من باس به هم چسبیده باشه و تهش "ر" داشته باشه؟ چرا من پسر نشدم؟ چرا من خودم نامیده شدم و مثلا محمدرضا، امیرحسین یا حسام الدین نامیده نشدم؟ چرا من نمی تونم ریش در بیارم؟ چرا نمی تونم یه مکانیکی داشته باشم؟ چرا نمی تونم با وانت رو جاده های کل ایران بگازم؟ چرا نمی تونم وارد بحث های ماورا الطبیعه بشم؟ چه کسی من رو منع می کنه؟ کدوم احمق نره خر کم شعوری برای من تعیین تکلیف می کنه؟ چرا تعیین تکلیف هم تعیینِ تکلیف خونده می شه هم تعیین و تکلیف؟ چرا زبان فارسی دچار فرایند واجی ادغام و کاهش می شه؟ چرا می خوایید اثبات کنید از من بهترید؟ چرا در کوچکترین زمینه ها نیاز به اثبات برتری و تثبیت جایگاه دارید؟ چرا به خودتون اعتماد ندارید؟ چرا داد می زنید؟ چرا فحش می دید؟ چرا قمه می کشید و دل و روده هر کی اطرافتون هست رو می ریزید بیرون؟ چه اعتمادی هست که فردا جامعه واس بچه های ما سالم باشه؟ چرا در مورد جایگاه و حرف خودتون دعوا می کنید؟ چرا نظرات خودتونو تحمیل می کنید؟ چرا از دیگران انتظار تحمیل خوردن دارید؟ چرا زر زیادی در مورد عدم استفاده ی مصدر خوردن تو این جمله می زنید؟ و من...! تحمل کوری برای کدوم دسته سخت تره؟ اونایی که بیناییشونو تو یه حادثه از دست دادن یا اونایی که از ابتدا کور بودن؟ میشه گفت آدمی که تو یه حادثه بیناییشو از دست داده به مراتب بدشانس تره؛ اون لذت بینایی رو چشیده و یه دور همه ی مایحتوی جهانو بررسی کرده و حالا شرایط جوری زده تو سرش که مجبوره باقی زندگیشو دور از همه ی لذتایی که قبلا بهشون دسترسی داشته سپری کنه. می دونه چه چیزی رو از دست داده و یحتمل تحملش براش آسون نیس؛ اما خو، حداقل با تمامی چیزایی که باهاشون در ارتباطه آشنایی قبلی داشته. اما این وسط یه مسئله ای هست؛ آدمی که از اول کور بوده، هیچ چیزی جز تاریکی بی پایان اطرافش ندیده و هیچ شناخت بر مبنای اصل بازتاب نوری از جهان اطرافش نداره چطوری زندگی می کنه؟ بر فرض قطعی می گیریم که بر اساس چیزایی که شنیده یه جهانی برای خودش آفریده باشه؛ توی ذهنش. کلماتی مثه آسمون و گچ و ساعت و آینه رو متصور شده، هر کدوم بر همون اساسی که بیشتر می پسندیده. همچین آدمی چه شناختی از اطرافش داره؟ چطوری جایگاه خودشو پیدا می کنه؟ اون حتی خودشم ندیده، چطوری بر موجودیت خودش استواره؟ بگذریم. چنین آدمی می دونه یه زندگی ای بهتر از مال خودش وجود داره به اسم زندگی آدم بینا؛ اما آیا می تونه اونو متصور شه؟ خیر. اون تو سایه ی حدس و باورهای سست خودش زندگی می کنه، جهان رو طوری می بینه که حتی خودشم توانایی توصیفشو نداره. هیچ اطلاع دقیقی از وضعیتی که توش هست نداره؛ قیافه ای که داره، جهانی که توش زندگی می کنه، مختصات مکانی قدم بعدی که بر می داره. فقط یه سیاهی بدون اتمام در برش گرفته و چاله های نادیدنی که با هر بار قدم برداشتن ممکنه توشون بیفته. آیا نمی تونیم بگیم کل دنیای اون بر پایه ی شک و تردید بنا شده؟ تردید از کاری که انجام می ده و اتفاقاتی که در حال رخ دادنه. تردید برای تغییر یا ثابت بودن وجود خودش، تردید در مورد جهان اطرافش. فرض می گیریم که من تو چنین وضعیتی بودم؛ یه روز معمولی. صبح از خواب پا می شم و تشریف می برم دست به آب؛ دست و صورت و مایتعلق به شسته می شه و به شخصه هر بار صورت خودمو بررسی می کنم تا از منیت جسم خودم مطمئن شم. اما زمانی که تو تاریکی مطلقم؟ چنین کاری امکان پذیر نیس. آیا می تونم مطمئن باشم جسمی که توشم مال خودمه؟ با فرض این که حس لامسه کافی نباشه، خیر. بی خیال آینه و دستشویی. اگه برم تو آشپزخونه جهت تناول کردن یه چیزی و در یخچالو باز کنم؛ چطوری می تونم مطمئن باشم که یه چیز خوراکی روبروم هست یا نه؟ اگه کسی مایحتوی یخچال منو جا به جا کرده باشه، چطور می تونم از هر چیزی مطمئن باشم؟ چطور می تونم مایحتاج خودمو واس ادامه ی حیاتم به دست بیارم؟ بی خیال خورد و خوراک؛ تصور می کنیم دو تا لیوان با نی رو سر بنده وصله که هر وقت نی ـشو می ذارم دهنم از یکیش شیر میاد از اون یکی عسل. برسیم به جایی که توش هستم. فرض می کنیم میرم تو اتاق و دنبال یه چیزی می گردم؛ هر چیزی، یه وسیله ای. اگه اون سر جاش نباشه اول تردید در مورد محل اون به ذهنم می رسه و بدون این که مبدأیی واس جستجو داشته باشم شروع می کنم به لمس کردن همه چیز. عکس العمل شما رو واقف نیستم، ولی اگه چیزی که می خوامو پیدا نکنم تردید به همه جام نفوذ می کنه. تردید در مورد اون چیز، تردید در مورد وقایع رخ داده، تردید در مورد باقی وسایل، عملکرد خودم، محل واقعی باقی اجسام و حتی محلی که خودم توشم. ممکنه در طی شب جا به جا شده و نفهمیده باشم؛ امکان پذیره دیه؟ شک نکن. موقعی که حس بینایی نداشته باشی همه چیز برات موج بر می داره؛ در مورد محل خودت، جسم خودت، وسایل خودت و باقی چیزای لعنتی ای که روشون ضمیر مالکیت می ذاری تردید بدبختت می کنه. به همین راحتی یه روز خوبِ خوشحال واس یه آدم بینا تبدیل به یه روز جهنمی واس یه آدم کور می شه. کم کم به اینجا می رسی که من منم؟ اتفاقاتی که داره اطرافم می افته همون جریانات همیشگیه؟ مختصات فیزیکیم؟ بعد جوری تو این تردید غرق می شی که نسبت به وجود خودت و منطق و منیت درونتم شک می کنی و اون وقت بولدوزر بیار و بیمار شیزوفرنیک حاد بار کن.:| ولی این اتفاق چرا واس من می افته و چرا واس سایر افراد از بدو تولد نابینا نمی افته؟ غیر از این نیس که ما خعلی بیش از حد به بیناییمون متکی بیدیم؟ نمی تونم ادعا کنم اونا از چیزی به جز داده های نوری بینایی واس شناخت اطرافشون بهره می گیرن که این تردیدا رو براشون خنثی می کنه؟ شاید، شایدم نه. بچه که بودم عادت داشتم وقتی با والدین گرام شب تو خیابون بودیم دستشونو بگیرم و چشامو ببندم. بعد همه چی موج بر می داشت؛ خط سیری که طی می کردم، آسفالتی که زیر پام بود، آینه بغل ماشینی که سر راه پارک شده بود. همه چیز پیچیده تو سایه های توهم موج می زد و من واس خودم خندان قدم رو می رفتم؛ اون وقت بود که جو گیر می شدم و خوشحال از این جهانِ متوهمِ نادیدنی، بی خیال همه کس می شدم. وقتی کسی رو نمی دیدم راضی بودم به این که کسیم قادر به ورود به دنیای موج دار من نیس و نتیجه این که کسیم منو نمی بینه. اون موقع کافی بود یه سرعت گیر غیر قابل پیش بینی یا یه گربه ی بی محل فقط تو "نزدیکی" من وجود داشته باشه؛ تلو تلو خوردن و فرو ریختن اون دنیای موج دار چنان شوکی وارد می کرد که دنبال یه جای دست محکم، هر کسی رو که اطرافم بود می چسبیدم و چشامو به صورت غیر ارادی و با انتظار وارد شدن شوک های بزرگ تر باز می کردم. این واکنش به مرور زمان کمتر شد؛ هر چند، هنوزم منکر بروز چنین رفتاری تو بعضی از ساعات تو مجامع عمومی نمی شم.:-? بگذریم. یه فرد نابینا چطور با این بی بنیان بودن دائمی کنار میاد؟ چطور می تونه ترس از هر اتفاق پیش بینی ای رو نادیده بگیره و با سر بره تو وقایع روزمره؟ دو تا امکان بیشتر نیس. یا توانایی پیش بینی صریح و بی بدیلی واس اتفاقات در حال رخ دادن داره؛ یا یه جای دست محکم، که به خوبی از وجودش آگاهه. این پست چهارمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در خط یکی مانده به آخر صفحه 82 ـم "ترسناک های هوروویتس" پیدا کنید. کلمه ی پنجم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات. نوشته آنتونی هوروویتس؛ ترجمه توسط کبری دانه کار، چاپ سوم 1392. شابک: 0- 71- 2980- 978- 964 چاپ و صحافی دالاهو؛ همه ی حقوق محفوظ است. با کیبورد فارسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: قادر مطلق! سوال اینه که آیا می شه برای بی نهایت حدی تعیین کرد؟ در کل، بی نهایت تعریف دقیقی داره یا نه؟ با چه اطمینانی لفظ قدرت بی حد و حصر، اعداد تراپایان و کران بی نهایت رو به کار می برید؟ خو، تشریح می کنم. فرض کنید که همیشه در احکام دینی گفته شده خدا قادر مطلقه؛ حالا بیایید اینو بررسی کنید که آیا خدای قادر مطلق می تونه سنگی آن چنان بزرگ خلق کنه که خودشم نتونه بلندش کنه؟ آیا این توانایی مطلق خدا رو زیر سوال نمی بره؟ توجیه! بخش یکم: آگاهی و واقعیت 1. مشاهده کننده و شرکت کننده اصل عدم قطعیت هایزنبرگ. افسانه ی علیت. گربه ی شرودینگر. فاجعه ی قهقهرای ابدی فن نویمان. اسقاط کوپنهاگ. آگاهی، عامل مخفی. کیهان شناسی خود ارجاعی. اصل شرکت کننده. ساختار ماده مستقل از آگاهی نیست. باغ گذرگاه های هزار پیچ. فرضیه ی دنیاهای متعدد. 2. الگوی هولوگرافیک آگاهی هولوگرام. موجودیت آگاهی. پیوستگی همه ی بخش های مغز. اصل کوانتوم. علیت و کل نگری. میدان های حیات. بیوکامپیوتر انسانی. فضاهای فرافکنانه ی چند بعدی شناختی. مدل هولوگرافیک آگاهی. روشنایی سر. تئوری خود اتکایی. سیستم واقعیت ساز. میدان های تو در تو. بخش دوم: ساختار فضا - زمان 3. ابَر فضا عبور از آتش. دنیای کوچولوها. موج و ذره. محدودیت های زبان ما. کوانتوم. انحنای فضا. فیریک همان هندسه است. کف کوانتومی. دینامیک هندسی. مینی سیاهچاله ها و مینی سفیدچاله ها. کرم چاله ها در بافت فضا - زمان. ذرات چون امواجی در دل نیستی. پیوستگی کوانتومی عالم. رمزگان فضا - زمان. کروموزم های ماده. وجود یا جوهر. ابر هولوگرام واقعیت. 4. فراسوی مخروط نور فراسوی فضا - زمان. دستگاه مرجع. آینده ی فعال و گذشته ی منفعل. جهان راه های غیرممکن. مخروط نور. ناکجا. تاخیون ها و ذرات تندروتر از نور. نه گذشته، نه آینده، نه حال. پوزیترون همان الکترونی است که در زمان به عقب برمی گردد. ترتیب زمانی حوادث. 5. شکل زمان مواجهه با رودخانه فرات. علیت معکوس. شکل زمان. فیلم های قهقرایی آینده. تقارن زمانی و پروانه گیر افتاده در شیشه. گذشته های بی شمار. جهان های متداخل. خاطرات آینده. پیشگویی کوتسال کوتل. مردم شناسی فرا زمینی. ابرفضا و ابرزمان. نگاهی تازه به اطلاعات کهن الگویی. بازگشت به رودخانه فرات. بخش سوم: عرفان و فیزیک جدید 6. تانترا و تئوری کوانتوم ابرفضا در مقابل اکاشا. نادا و بیندو. خطوط میدان مغناطیسی و گیسوان شیوا. خطوط نیرو در دام توپولوژی فضا. مینی سیاهچاله های پیش بینی شده در متون قدیم. چین خوردگی در بافت فضا - زمان. پیوستگی کوانتومی و ذینیت. جهان همان آگاهی است. 7. جهان های متداخل معجزه ی فاتیما. توهم جمعی و جنون ارتباطی. بشقاب پرنده ها و هاله ی نور. «خارج». مودمان بدوی عاجز از دیدن عکس. محیط آن طور که ما ادراک می کنیم، اختراع خودمان است. آیا فرآیند های شناختی ساعت مچی را شکل می دهد. «خارج» کجاست؟ جانور محتضر. پیگیری مکاشفه. جهان در معرض تماس مستقیم نیست. تونال و نگوآل دون خوان. نواحی تداخل سازنده. یوگای حالت خواس. ذهن آیینه ای برای جهان و جهان آیینه ای برای ذهن. جهان رویاست. روزنه ای به بی نهایت. 8. سیستم واقعیت ساز بر دامنه های هیمالیا. یوگای گرمای روانی. تولپاها و فرافکنی ذهن. رقص چاد. تجسم اشکال خیالی. متابرنامه های بیوکامپیوتر. فراسوی خدا. جهان لفظانی ما. مراکز انرژی سیستم عصبی بشر. قدرت مار. شالوده زیست شناختی دین. سلسله مراتب سطوح آگاهی. 9. کیهان شناسی جدید قایم موشک بازی کیهانی. گوزن سیاه سخن می گوید. واقعیت غایی. شهرهای مثالی و خروج از بدن. صفحه ی شماره دو. موجودات ساختاری و موجودات کارکردی. تعامل با واقعیت. روح متوفی یا شخصیت دوپاره. عمل مشارکت. انتخاب تخم کیهانی. قدرت قادر مطلق در سلول های طبیعت. بازی تلون. در جستجوی امر تخیلی. قلمرو های واقعیت. تکامل ذهن بشر. ماده - فضا - زمان به منزله ی مغز کیهانی. قهقهه ی کودکانه ی ذات لایتناهی. 10. مؤخره ای در باب زبان مثل های سائزذن. عدم ارائه ی اطلاعات. تمایز همان معناست. بازی استادان ذن. اندیشیدن با کلمات. اندیشیدن بدون کلمات. تن شناسی. اجزاء هولوگرافیک تفکر. فراسوی کلمات و نمادها. بودائیت. این پست سومین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. شما به رمز این پست دسترسی ندارید. با تشکر!:flower: این پست دومین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در خط دوازدهم صفحه 88 ـم "جهان هولوگرافیک" پیدا کنید. کلمه ی پنجم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات. نوشته مایکل تالبوت؛ ترجمه توسط داریوش مهرجویی، شابک: 6- 265- 363- 964- 978 چاپ و صحافی نوبهار؛ همه ی حقوق محفوظ است. با کیبورد فارسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: تو فکر بودم؛ مدت ها، که چرا روان گردان مصرف نمی کنم. شایدم می کنم، چون شخصی که روان گردان مصرف می کنه روانش اینقد گردیده که دیه نمی تونه تفاوتی بین الان خودش با زمانی که روانش نمی گردید حس کنه؛ در هر حال. اینکه من روان گردان مصرف کردم یا نکردم، یه چیز نامفهومه و از اونجایی که تاثیرات روان گردان هایی مثه ال اس دی عموما تو آزمایش مشخص نمی شن، بنده هیچ وقت اینو نخواهم فهمید. مگر یه روزی که اتفاقا یه فک صورتی رو روی یه چرخه در حال فوت کردن قهوه ش ببینم و با خودم فک کنم که عجیب آشنا می زنه یا نه؛ در کل احتمال اینکه توهم در چنین سطح پیش پا افتاده ای باشه که صرفا از ناخودآگاه بنده نشات بگیره، به شدت کمه. در هر حال؛ تو فکر بودم! آیا می شه روان گردان مصرف کرد، به راحتی؟ البته که نه. موانع زیادی جلوی مصرف روان گردان شما رو می گیره که نیاز به حل دارن؛ از جمله اینکه دستاتون رو شسته باشید، آب دم دستتون داشته باشید، نیاز به مراجعه به دستشویی نداشته باشید و احیانا، جوراب پاتون نباشه. بعدش می شه مسائل پیش پا افتاده ای مثه سطح دسترسیتون به بازار سیاه، زمان، مکان، پول کافی و دوز مصرف رو بررسی کرد که معمولا در اقل زمان حل می شن؛ با این حال. وقتی بنده هیچ کدوم از مشکلات ذکر شده رو در خودم نمی بینم، درک این که چرا نباید ال اس دی مصرف کنم مشکل به نظر می رسه. بگذریم! حالا به این مورد می رسیم که آیا، نیازی به گردش روان بنده هست؟ اصولا گردش روان چی تعریف می شه و چگونه ایجاد می شه؛ اصن وقتی که مغز من به عنوان یه هوموسایپنیس به بیشترین حد خودش در تکامل رسیده، می تونه اینقدر حقیر باشه که توسط دو میکرو گرم ال اس دی، چیز های طبیعی رو فرا طبیعی یا دگرگونه ببینه؟ اگه که اینه، خاک تو سر این مغز. عاقا اصن تف تو سر این مغز.:| از طرفی نظریه ای هست که بیان می کنه مصرف روان گردان تنها قفل دسترسی به سطوح بالاتر آگاهی رو باز می کنه؛ بنابراین روان گردان در بعضی شرایط می تونه منو به عرفان حقیقی نزدیک تر کنه (نه اون عرفان، جوگیر نشید عزیزان:دی) و عمق درک منو افزایش بده. بنابراین، آیا تمام این آدمایی که روز و شب مرارت می کشیدن تا به یه درجه نسبی از عرفان برسن، بیکار بودن؟نمی شد یا مصرف روان گردان چنین عرفانی رو تجربه کنن؟ مرض داشتن؟ مریض بودن؟ مسری بوده که در طول قرن ها ملت دائما اینو ادامه می دادن؟ از اونجایی که نبودن و هم بنده می دونم هم شما، نتیجه می گیریم این سطح از آگاهی که مصرف روان گردان به وجود میاره تقلبی هست، البت با فرض اینکه ملت در دوره های پیشین می دونستن باس چیو مصرف کنن که روان ـشون شروع به گردیدن کنه - که البته بنده شک دارم. بنابراین، بی خیال. شروط مسئله داره از حد می گذره. و از همه ی اینا که بگذریم، به این مهم می رسیم؛ ما در تعادل روانی به سر می بریم؟ نمی شه با اطمینان پاسخ داد؛ چون همون طور که هر آدم عاقلی نمی تونه درجه ی عقل خودش رو، مگر در مقام مقایسه با دیگران تشخیص بده، هیچ انسان غیرمتعادلی هم نمی تونه درجه ی عدم تعادلش رو به تنهایی تشخیص بده، مگر در مقام مقایسه با دیگران. حالا تصور کنید ما در یه شبکه ی جهانی محدود، فقط در ارتباط با آدم های مثل خودمون بسته بندی شدیم؛ از جانب اشخاصی که اصطلاحا اونا رو عاقل می نامیم. آیا ما حتی در مقام مقایسه با اطرافیان، می تونیم تشخیص بدیم از سلامت روانی برخورداریم یا نه؟ خیر. چون هرکسی که دیده می شه دقیقا و عینا رفتاری مطابق ما نشون می ده. از کجا می شه فهمید اینجوری نیس؟ راه حلی وجود نداره. حالا یه ذره به اطرافتون دقت کنید؛ یه دنیایی دارید بر پایه هیچ، سست و لرزان، یه چیزی که بر یک منطق کج سوار شده، چیزی که دلیلی برای اثبات یا عدم اثباتش وجود نداره. همه چی غوطه ور در عدم قطعیته؛ توصیفات، رنگ، بو، مزه، احساسات، افکار، وجود، جسم، مسئله! همه صرف درک شما هستن از محیطی که توش وجود دارید - تصحیح می کنم، حتی شما هم وجود ندارید. در جهانی از موج غوطه ورید. منطق، لمس، گیرایی، استنتاج. همه ی اینا به وسیله ی مغز شما براتون فراهم شده؛ یه کدِک، چیزی برای کمپرس و دی کمپرس کردن اطراف. اطراف شما صرفا جهانی از موج های الکترومغناطیس وجود داره که اونو به صورت نور و سایه، رنگ و درخشش می بینید؛ بنابراین با تکیه بر ماهیت موجی و ذره ای الکترون، حتی شما هم جزئی از امواج هستید. از اون جایی که این کدک برای همه یک جور کار می کنه، آیا می تونید تشخیص بدید چیزی که ابتدا به صورت کمپرس توی فایل rar وجود داشته چیه؟ خیر. حتی اگه پیام های الکترومغناطیس که دریافت می کردید متفاوت بوده باشن، با تشریح به یک چیز واحد در هم شکسته می شن. شما نمی تونید درک کنید چیزی که واقعا استنتاج می کنید چیه. تشریح می کنم؛ اطراف شما فقط و فقط موج هست. الگوهای تداخلی امواج هولوگرام که توسط ماهیت هولوگرافیک مغزتون براتون قابل درک می شن. با این توصیف، زمانی که مغز شما چیزی رو استنتاج نمی کنه یا در معرضش قرار نمی گیره، اون چیز چیزی نیس جز یک مشت موج؛ دنیایی برخلاف چیزی که تا حالا می شناختید. به وضوح می گم؛ چیزی اطراف شما وجود نداره مگر اینکه مغزتون اون رو استنتاج کنه. در یک مثال ساده، چیزی اطرافتون وجود نداره مگر اینکه بهش نگاه کنید. همین حالا اگه برنگردید و پشت سرتون رو نگاه نکنید، نمی تونید تشخیص بدید که چیزی به اسم کمد اونجا هست یا نه، یا پشت سرتون چیزی به عنوان پشت مو وجود داره یا خیر. باید دست ببرید و لمس کنید. لمسش کنید! وضعیت وقتی بدتر می شه که حتی ندونید چیزی به اسم موج اونجا وجود داره یا نه. حتی اگه بخوایید از دید الکترونی که ماهیت موجی داره بهش نگاه کنید، بازم تجسم پذیر نیس. حتی شما - حتی من هم الکترون رو به صورت یه گوی نقره ای ریز تو پر می بینم که خعلی دقیق شم روش، از نفری سه تا کوارک تشکیل شده. تصویری از کتاب شیمی دو؛ حتی نمی تونید این ماهیت دو گانه رو تجسم کنید! چه رسد به مکانش، زمان حرکت و سرعت حرکت که دیه جای خود دارن. بنابر نظریات کوانتومی، هیچ چیزی در قطعیت مکان، زنده و مرده، روشن و تاریک و خشک و خیس وجود نداره. شما هم چنان در راستای تشخیصش دقیق شید، موفق باشید عزیزان! تو فکر بودم؛ با این شرایط اصلا نیازی به مصرف روان گردان هست؟
ضمیمـ ـهـ!![]()

![]()
![]()
![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
![]()
![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
