!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید
این پست سومین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. شما به رمز این پست دسترسی ندارید. با تشکر!:flower: این پست دومین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در خط دوازدهم صفحه 88 ـم "جهان هولوگرافیک" پیدا کنید. کلمه ی پنجم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات. نوشته مایکل تالبوت؛ ترجمه توسط داریوش مهرجویی، شابک: 6- 265- 363- 964- 978 چاپ و صحافی نوبهار؛ همه ی حقوق محفوظ است. با کیبورد فارسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: تو فکر بودم؛ مدت ها، که چرا روان گردان مصرف نمی کنم. شایدم می کنم، چون شخصی که روان گردان مصرف می کنه روانش اینقد گردیده که دیه نمی تونه تفاوتی بین الان خودش با زمانی که روانش نمی گردید حس کنه؛ در هر حال. اینکه من روان گردان مصرف کردم یا نکردم، یه چیز نامفهومه و از اونجایی که تاثیرات روان گردان هایی مثه ال اس دی عموما تو آزمایش مشخص نمی شن، بنده هیچ وقت اینو نخواهم فهمید. مگر یه روزی که اتفاقا یه فک صورتی رو روی یه چرخه در حال فوت کردن قهوه ش ببینم و با خودم فک کنم که عجیب آشنا می زنه یا نه؛ در کل احتمال اینکه توهم در چنین سطح پیش پا افتاده ای باشه که صرفا از ناخودآگاه بنده نشات بگیره، به شدت کمه. در هر حال؛ تو فکر بودم! آیا می شه روان گردان مصرف کرد، به راحتی؟ البته که نه. موانع زیادی جلوی مصرف روان گردان شما رو می گیره که نیاز به حل دارن؛ از جمله اینکه دستاتون رو شسته باشید، آب دم دستتون داشته باشید، نیاز به مراجعه به دستشویی نداشته باشید و احیانا، جوراب پاتون نباشه. بعدش می شه مسائل پیش پا افتاده ای مثه سطح دسترسیتون به بازار سیاه، زمان، مکان، پول کافی و دوز مصرف رو بررسی کرد که معمولا در اقل زمان حل می شن؛ با این حال. وقتی بنده هیچ کدوم از مشکلات ذکر شده رو در خودم نمی بینم، درک این که چرا نباید ال اس دی مصرف کنم مشکل به نظر می رسه. بگذریم! حالا به این مورد می رسیم که آیا، نیازی به گردش روان بنده هست؟ اصولا گردش روان چی تعریف می شه و چگونه ایجاد می شه؛ اصن وقتی که مغز من به عنوان یه هوموسایپنیس به بیشترین حد خودش در تکامل رسیده، می تونه اینقدر حقیر باشه که توسط دو میکرو گرم ال اس دی، چیز های طبیعی رو فرا طبیعی یا دگرگونه ببینه؟ اگه که اینه، خاک تو سر این مغز. عاقا اصن تف تو سر این مغز.:| از طرفی نظریه ای هست که بیان می کنه مصرف روان گردان تنها قفل دسترسی به سطوح بالاتر آگاهی رو باز می کنه؛ بنابراین روان گردان در بعضی شرایط می تونه منو به عرفان حقیقی نزدیک تر کنه (نه اون عرفان، جوگیر نشید عزیزان:دی) و عمق درک منو افزایش بده. بنابراین، آیا تمام این آدمایی که روز و شب مرارت می کشیدن تا به یه درجه نسبی از عرفان برسن، بیکار بودن؟نمی شد یا مصرف روان گردان چنین عرفانی رو تجربه کنن؟ مرض داشتن؟ مریض بودن؟ مسری بوده که در طول قرن ها ملت دائما اینو ادامه می دادن؟ از اونجایی که نبودن و هم بنده می دونم هم شما، نتیجه می گیریم این سطح از آگاهی که مصرف روان گردان به وجود میاره تقلبی هست، البت با فرض اینکه ملت در دوره های پیشین می دونستن باس چیو مصرف کنن که روان ـشون شروع به گردیدن کنه - که البته بنده شک دارم. بنابراین، بی خیال. شروط مسئله داره از حد می گذره. و از همه ی اینا که بگذریم، به این مهم می رسیم؛ ما در تعادل روانی به سر می بریم؟ نمی شه با اطمینان پاسخ داد؛ چون همون طور که هر آدم عاقلی نمی تونه درجه ی عقل خودش رو، مگر در مقام مقایسه با دیگران تشخیص بده، هیچ انسان غیرمتعادلی هم نمی تونه درجه ی عدم تعادلش رو به تنهایی تشخیص بده، مگر در مقام مقایسه با دیگران. حالا تصور کنید ما در یه شبکه ی جهانی محدود، فقط در ارتباط با آدم های مثل خودمون بسته بندی شدیم؛ از جانب اشخاصی که اصطلاحا اونا رو عاقل می نامیم. آیا ما حتی در مقام مقایسه با اطرافیان، می تونیم تشخیص بدیم از سلامت روانی برخورداریم یا نه؟ خیر. چون هرکسی که دیده می شه دقیقا و عینا رفتاری مطابق ما نشون می ده. از کجا می شه فهمید اینجوری نیس؟ راه حلی وجود نداره. حالا یه ذره به اطرافتون دقت کنید؛ یه دنیایی دارید بر پایه هیچ، سست و لرزان، یه چیزی که بر یک منطق کج سوار شده، چیزی که دلیلی برای اثبات یا عدم اثباتش وجود نداره. همه چی غوطه ور در عدم قطعیته؛ توصیفات، رنگ، بو، مزه، احساسات، افکار، وجود، جسم، مسئله! همه صرف درک شما هستن از محیطی که توش وجود دارید - تصحیح می کنم، حتی شما هم وجود ندارید. در جهانی از موج غوطه ورید. منطق، لمس، گیرایی، استنتاج. همه ی اینا به وسیله ی مغز شما براتون فراهم شده؛ یه کدِک، چیزی برای کمپرس و دی کمپرس کردن اطراف. اطراف شما صرفا جهانی از موج های الکترومغناطیس وجود داره که اونو به صورت نور و سایه، رنگ و درخشش می بینید؛ بنابراین با تکیه بر ماهیت موجی و ذره ای الکترون، حتی شما هم جزئی از امواج هستید. از اون جایی که این کدک برای همه یک جور کار می کنه، آیا می تونید تشخیص بدید چیزی که ابتدا به صورت کمپرس توی فایل rar وجود داشته چیه؟ خیر. حتی اگه پیام های الکترومغناطیس که دریافت می کردید متفاوت بوده باشن، با تشریح به یک چیز واحد در هم شکسته می شن. شما نمی تونید درک کنید چیزی که واقعا استنتاج می کنید چیه. تشریح می کنم؛ اطراف شما فقط و فقط موج هست. الگوهای تداخلی امواج هولوگرام که توسط ماهیت هولوگرافیک مغزتون براتون قابل درک می شن. با این توصیف، زمانی که مغز شما چیزی رو استنتاج نمی کنه یا در معرضش قرار نمی گیره، اون چیز چیزی نیس جز یک مشت موج؛ دنیایی برخلاف چیزی که تا حالا می شناختید. به وضوح می گم؛ چیزی اطراف شما وجود نداره مگر اینکه مغزتون اون رو استنتاج کنه. در یک مثال ساده، چیزی اطرافتون وجود نداره مگر اینکه بهش نگاه کنید. همین حالا اگه برنگردید و پشت سرتون رو نگاه نکنید، نمی تونید تشخیص بدید که چیزی به اسم کمد اونجا هست یا نه، یا پشت سرتون چیزی به عنوان پشت مو وجود داره یا خیر. باید دست ببرید و لمس کنید. لمسش کنید! وضعیت وقتی بدتر می شه که حتی ندونید چیزی به اسم موج اونجا وجود داره یا نه. حتی اگه بخوایید از دید الکترونی که ماهیت موجی داره بهش نگاه کنید، بازم تجسم پذیر نیس. حتی شما - حتی من هم الکترون رو به صورت یه گوی نقره ای ریز تو پر می بینم که خعلی دقیق شم روش، از نفری سه تا کوارک تشکیل شده. تصویری از کتاب شیمی دو؛ حتی نمی تونید این ماهیت دو گانه رو تجسم کنید! چه رسد به مکانش، زمان حرکت و سرعت حرکت که دیه جای خود دارن. بنابر نظریات کوانتومی، هیچ چیزی در قطعیت مکان، زنده و مرده، روشن و تاریک و خشک و خیس وجود نداره. شما هم چنان در راستای تشخیصش دقیق شید، موفق باشید عزیزان! تو فکر بودم؛ با این شرایط اصلا نیازی به مصرف روان گردان هست؟ این پست اولین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود. رمز این پست را می توانید در جمله آخر صفحه 29 ـم "مرگ وحشتناک پسرک صدفی" پیدا کنید. نوشته تیم برتون؛ ترجمه توسط نینا جمشید نژاد، چاپ سوم. شابک: 2 - 2 - 92863 - 964 حق چاپ و انتشار مخصوص نشر زاوش است. با کیبورد انگلیسی؛ بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر. با تشکر!:flower: عزیزان! این مطلب به علت بار سنگینی که دارد، برای همه قابل هضم نیست. اگر جزو دسته افرادی هستید که بیماری قلبی، روحی یا روانی دارید، این متن را نخوانید. + پ.ن: افرادی دارای مازوخیسم، سادیسم، جامعه گریزی و افسردگی در گروه های بالا قرار می گیرند. اگر جزو دسته افرادی هستید که به سرعت نظرتان را در مورد یک شخص تغییر می دهید، این متن را نخوانید. چون در هر حال، تاثیر این متن روی برداشت شما از بنده یکی از نکات اجتناب ناپذیر آن خواهد بود. اگر فرد حساسی هستید، آن را نخوانید. اگر فردی به شدت احساساتی هستید، آن را نخوانید. اگر در حال چت نشاط آور با عده ای از دوستان هستید، آن را نخوانید. اگر بعد از بلند شدن از پای پی سی لزوم به شرکت در یک مهمانی دارید، آن را نخوانید. اگر فردا امتحان مهمی دارید و به خواب آسوده نیاز دارید، آن را نخوانید. در کل، اگر این را نخوانید، بنده راحت ترم. بقیه ی موارد در ادامه مطلب ذکر شده است. با تشکر!:flower: من زنده م هنوز، ثانیه ها طی می شه؛ لحظات زندگی بی خیالی سیر می شه، توی بیست و چهار ساعت فقط رپ، فقط حرف زدن نه، همه خوشیای کاذبه، جالبه! تو؟! یه چیزی تغییر کرده، از یه وقتی. یه چیزی که قبلا نبوده و اضافه شده، یا چیزی حذف شده که نباید می شده. مثل اینکه روز تولدت یه کتاب مودب پور هدیه بگیری و مجبور باشی به خاطرش تشکر کنی، ولی می دونی که یه چیزی این وسط اشتباهه. مشکل چیه؟ حس می کنم - البته اگه بشه به این ادراک ما از محیط اطراف اعتماد کرد؛ که معمولا زیاد قابل اعتماد نیستن و گاهی خطای بیشتر از چند درصدم دارن - یه چیزی تغییر کرده؛ یا یه جزء تو یه سیستمی، یا نظام کلی یه سیستم به تنهایی. مثه کارخونه آب معدنی که یهو کوکا بده بیرون. منتها، فعلا مسئله اینه که چه جزئی تغییر کرده، یا من قبلا چی می دادم بیرون که الان کوکا شده باشه. رگــ ـ ـ ـبار...! رشته های تند و تیز شلاق مانند که روی پوست می خورد و تا انتهای وجودت را می سوزاند؛ ردپای خیس و کمرنگی به جا می گذاشت و بعد، خونی بی رنگ شره می کرد و قبل از دلمه بستن، بخار می شد. تازیانه بود؛ آن هم از نوع خاردار. مجازات آن هایی بود که مست می شدند با خونی که از جای تازیانه رگبار می ریخت؛ یک حلقه بی نهایت که مجازات می کرد آن هایی را که با مجازاتش به باد می دادند عقل و منطق و دین را و دست باد بود که در لباس و موی می پیچید و تکه تکه، چیزی را می برد که کسی چیزی از آن نمی فهمید. زیر رشته های دراز و بی رنگ شلاق می چرخیدم. باد، از لابلای دانه های لباس می گذشت و به لایه های درونی نفوذ می کرد؛ پرده های ابهام را می درید و بیرون می ریخت هر آنچه در زوایای تیز و گوشه های تاریک وجود پنهان شده بود. با همان دستی که سیلی می زد، نوازش می کرد و در یک لحظه؛ هر گرهی بر سرم بود گشود و من ماندم با سری برهنه که زیر رگه های شلاق خیس می شد و چند خط راز، که از لابلای گره ها بر زمین ریخته بود. رشته های خیسی که شلاق بر جا می گذاشت، روی پوست سرم سر می خورد و از روی بینی به زمین می چکید؛ شمردم تا هشتاد و بعد، هر چیزی در سرم بود از لبه های بام شره می کرد. با سری خالی از فکر و منطق می چرخیدم و پوستم از خون باقی مانده از مجازات خیس بود؛ خون سر می خورد و توی گوش و چشم و دهانم می ریخت و در یک لحظه، من ایستاده بودم و تنها فهم باقی مانده در وجودم، ماهیت چیزی بود که وجودم را پر و خالی کرده بود؛ چیزی از جنس حباب و نور رنگی توی آن. ایستادم و بعد از آن، دنیا بود که جای من می چرخید. منی که از شرابش پر شده بودم؛ منی که مست بودم... نشئه بودم! رگبار. رشته های تند و تیز شلاق به آرامی از گوشه های صورتم می چکید؛ رشته هایی که خود مست می کرد، می سوزاند، می برید و نوازش می کرد. یک حلقه بی نهایت از مستی که با مجازات پدید می آمد؛ چیزی ورای انصاف، عدل، لذت. برای آن هایی که می دانند چطور باید مست رشته هایی شد که شلاقت می زنند. درک، ورای ماهیت اصلی. رگبار، شلاق، باران. رگبار. حضور این پست در میان پست های اندکی که مطالب این وبلاگ را در بر می گیرند، نشان از اهمیت بیش از اندازه این موضوع است و ارزش دیگری ندارد. زمانی که توی یه وسیله ی نقلیه عمومی نشستید دوستان، باید جنبه حضور در محیطش رو داشته باشید. اگه جنبه شو ندارید همین جا بهتون توصیه می کنم، هر چه زودتر ازش گم شید بیرون. ایستگاه بعدی رو که خدا ازتون نگرفته. این قضیه در مورد هر وسیله عمومی، از جمله اتوبوس، ون، تاکسی و دنیا، صادقه. معمولا اشخاصی که جنبه سواری گرفتن از این جور وسایلو ندارن، یا اینقد فهم دارن که سوار نشن و سوار بر پاهاشون مسیر رو طی کنن، یا اینقد پول دارن که سوار پراید شخصی ـشون مسیر رو طی کنن، یا در کل اینقد ایستادگی می کنن که خود صاحب وسیله نقلیه عمومی طی یه عملیات انتحاری به بیرون پرتابشون کنه. در مورد سه مورد وسیله عمومی اول که هیچ وقت موضوع زیاد حاد و جدی نیس و می شه با پراید شخصی، یا پاهای گرامی مسئله رو به راحتی حل کرد. اما در مورد دنیا، من بهتون میگم که مسئله متفاوت تر از این چیزاس، عزیزان. از اونجایی که شما فعلا پاهایی ندارید که دنبال دنیا بدویید یا پرایدی ندارید که از دنیا برید بیرون و سوار بر اون باقی مسیرو طی کنید، بنابراین تا زمانی که درش حضو دارید، لطف می کنید و خفه خون می گیرید. زمانی که تو چنین وسیله ای نشستید و فقط حق نگاه کردن مناظرو از پنجره دارید و راننده پشیزی - اینجا یعنی در حد لعنت پشم خلق خدا - بهتون ارزش نمی ذاره، حرف زدن باهاش، آب در هاون کوبیدنه. یه ذره بیشتر حرف زدن، اعصاب باقی ملت هم سفرتون رو خرد کردنه. و در آخر، دیه زیادی شر و ور گفتن، باعث جوش آوردن راننده می شه. بنابراین، عزیزان. وقتی شما، بغل دستی شما، رضا صادقی، و یا حالا هر خر دیگه ای، نشستید تو دنیا و دارید شر و ور های مخصوص خودتون رو می بافید که مثلا، دنیا وایسا من پیاده می شم، یا چه می دونم دنیا یواش تر، یا دنیا تند تر کله مونو از پنجره ببریم بیرون زبونمونو ول کنیم حال ببریم، یا چیزایی از این دست؛ دیه کار از سرنشین و راننده می گذره و ماشین کلا گیریپاژ می کنه، که اینجا یعنی با این سرعتی که داریم پیش می ریم، هر لحظه امکان چپ کردن ماشین هست. حالا خودتون که تو ماشین نشستید به درک، اون بدبختای همراهی که با شما اونجا نشستن حیف و میل می شن. بنابراین، شما عزیزان، اگه همگی دهنتون رو ببندید، همه راحت تریم. البته این که من دارم اینو ذکر می کنم، صرفا به خاطر شما نیست، بلکه به خاطر وجود گران قدر ماست که این پشت نشستیم؛ بنابراین خفه خون مرگتونو رو بگیرید و کاری به ماشین در حال حرکت نداشته باشید. در غیر این صورت هیچ کس مسئولیت ماشینی رو که گیریپاژ کرده، بر عهده نمی گیره. WARNING بند های متنی که در زیر می خوانید، ممکن است با هم به هیچ وجه ارتباط معنایی نداشته باشند یا در ارتباط معنایی کامل باشند. در هر حال، نوشته هر شخص نشان دهنده ی وضعیت روحی او در حالات مختلف است. از توجه شما متشکریم. این پست پاک شد!
ضمیمـ ـهـ!![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
ضمیمـ ـهـ!![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |
