Blog . Profile . Archive . Email  


A Cyber Criminal

!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید

 این پست ششمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.

رمز این پست را می توانید در خط هفتم صفحه 236 ـم "حساب دیفرانسیل و انتگرال و هندسه تحلیلی" پیدا کنید.

کلمه ی هفتم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات.

نوشته جورج توماس، راس فینی؛

ترجمه توسط مهدی بهزاد، سیامک کاظمی، علی کافی، 

چاپ بیست و هشتم، 1391.

شابک دوره: 2- 8040- 01- 964- 978

حق چاپ، انحصارا برای مرکز نشر دانشگاهی محفوظ است.

با کیبورد فارسی؛

بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.

با تشکر!:flower:

 


 واتز د متر؟ واتز رانگ ویث می؟ نه جدی میگم. جدیم. نمی دونم؛ یه مرگیم هست. جدیم. اتفاقا اونم جدیه. و چرا باز سخن می گوید؟

برای همین بود که رو اوردم به نوشتن، بدون این که توی وبلاگم باشد. نیاز دارم به رو کردن درونیاتم. نیاز دارم به درونم را نگریستن. بیرونم به قدر کافی آن چیزی که باید هست؛ شاید هم زیادی آن چیزیست که باید. انگار کم کم به سمت آن ور "خر" متمایل شده ام.

بگذریم.

دارد کار دستم می دهد. اینقدر گوله ی نمک بودن. اینقدر مورد پسند و خوش مشرب و فعال و منتحر بالفطره بودن. تمایل به تاپ بودن و در دل همه جا داشتن. حالم خوش نیست و اشکم دارد سرازیر می شود. انگار به محض این که نتیجه ی مورد نظر را از شخصی که می خواهم نمی گیرم باید کنترل زد بزنم. باید برگردم به عقب و چیزهایی را که گفته ام پس بگیرم. حس می کنم با یکی دو جمله ی اشتباه در جای اشتباه کاملا از چشم افتاده می شوم. یا مطرود، یا منفور، یا یک چیزی توی همین مایه ها.

می دانی، شوخی ها قدیمی می شوند. شوخی های جالب و شوخی های خنده دار. تو دو بار و سه بار با "یه مرده رفت تو نرده" می خندی ولی نه چهارمین بار. شوخی ها باید وسعت پیدا کنند. شوخی ها باید متفاوت و نو شوند و به همین علت هم هست که اکثر طنزپردازان معروف آخر کارشان به زندان سیاسی می کشد یا تو به جرم زیاد شوخی کردن، پررو و وقیح و پسرخاله نامیده می شوی. نمی دانم. شاید بهتر باشد دیگر زیاد شوخی نکنم.

حالم خوش نیست؛ می دانی؟ چرا کسی باید از من زده شود؟ چرا باید دائما سخت تلاش کنم تا مورد قبول واقع شوم؟ چرا اصلا قبولی جماعت باید برای من اهمیت داشته باشد؟ بهتر بود امروز جای دو ساعت بلاانقطاع چت کردن، می رفتم و همان بریک دنسم را تمرین می کردم. ولی خوب، از همه ی حواشی که بگذریم من هم آدمم. خوب؛ شاید هم نیستم. ولی برایم چیزهای آدمانه اهمیت دارد. این که به چیزی که می گویم بخندند. خوب، طنزپردازی زمینه هایی دارد و یکیشان آن است که تو نباید به آن چیزی که می گویند بخندی. خوب، من خندیدم. نباید می خندیدم؟ نباید تلاش می کردم خودم باشم؟ شاید نباید زیاد از کسی خوشم می آمد. یا از حرف هایش، یا از برخی اخلاقیات خاصش.

بگذریم.

برایم اهمیت دارد که کول و گولاخ و خوشمزه به نظر برسم. یک شخص بی اعتنای وراج سطحی، حتی. یک شخص برون گرای معروف خوشحال و خجسته، در تمامی اوقات. چه اهمیتی می توانست داشته باشد وقتی من آن چیزی که می خواستم، بودم؟ خوب، می دانی، یک چیز خوب بودن همیشگی نیست. اگر بخواهی همیشه یک چیز باشی باید ثابت باشی و ثبوت چیزیست که حوصله را سر می برد. بنابراین تو دیگر نمی توانی چیزی که می خواهی باشی. باید تغییر کنی مطابق با سلیقه ی جماعت و خوب، هر کسی سلیقه ای دارد. در نهایت تو باید چیزی باشی که در آن واحد به رویه های مختلف برقصی. هر بار به سازی. ولی این خودش یک تغییر است؛ نیست؟ بنابراین یک تناقض این وسط هست. تغییر داشتن یا نداشتن؟

خوب، شاید امروز دلم می خواست واقعا مشکل پرهام را بدانم. شاید دلم می خواست یک حرفی بزنم که سرحالش بیاورد و شاید دلم می خواست به چیزهایی که می گویم بخندد. توی جدی نبودن همیشه چیزهایی هست که واقعا آزاردهنده اند. مثل این که نمی توانی به برخی خواسته های جدی ات برسی. خوب، من هم معمولا می گویم به یک ورم و می روم. چه اهمیتی دارد؟ یک عالمه چیزهای دیگر هست که می شود بهشان رسید. چیزهایی که طنز طنز اند. چیزهایی که لازم نیست جدیشان بگیری.

خدایا. از همه ی جماعت ذکور متنفرم.

چرا خوب نیست؟ چرا حالم یک جوری است؟ چرا باید منا را دور می زدم و بعد بسان آهو توی عسل گیر می کردم؟ چرا باید زور بزنم تا مورد قبول کسی باشم؟ چرا نباید عوض خنداندن پرهام می رفتم و عقده های توی دلم را خالی می کردم؟ چرا باید دلقک می بودم؟ چرا وقتی فاز منفی می بینم به سرعت جذب تقلیل بردنش می شوم؟ چرا خودم اینقدر راحت فاز منفی می گیرم؟ خدایا. اشک هایم واقعا، واقعا دارد سرازیر می شود. واقعا کسی نیست که فاز منفی مرا تقلیل ببرد؟ باشد، چه اهمیتی دارد که من همیشه سرخوشم؟ با این که حتی الان هم استاتوسم یک چیز کاملا خوش حال است – به هر حال، من هم آدمم. آن چیز توی گلویم که مدت ها بود سرجایش تمرگیده بود الان دوباره دارد متورم و دردناک می شود.

و من باید راحت باشم. باید سرحال باشم و تکه های لفظی خوبی نثار جماعت کنم. باید حاضر جواب باشم و راحت ملت را به خنده بیندازم. باید بروم توی افس، پست های خوشحال بزنم و مثل یک پدربزرگ کول پایه برخورد کنم و صفت های ریز و درشت و شوخی و جدی جماعت را راحت بپذیرم. چرا؟ چرا من فقط یک دلقک احمق یک بار مصرفم؟ کاش یکی این ها را می خواند و می فهمید که من چیزی که می بینند نیستم. شاید هم هستم؛ نه؟ به هر حال. هر کسی این ها را بخواند فقط استفاده ی منفی ازشان می کند. احتمال این که نقاط ضعفم را هم بریزد روی دایره و نشان جماعت بدهد هم بعید نیست؛ بالاخره. یکی از جمله های بالایی هم خیلی خیلی کلیشه ای بود. هرچند، خود این هم کلیشه است.

آن ها هم آدمند.

حال و حوصله ی هیچ کاری ندارم. نمی خواهم حرفی بزنم – فقط می خواهم یک نفر مرا ببرد و یک اسکوپ چهارتایی بگذارد جلویم تا ذره های خنک کافئین و شکر را با آن چیز متورم لعنتی بدهم پایین. بعد فقط بنشیند کنارم و اجازه بدهد تا وقتی که فاز منفی ام فروکش می کند خفقان بگیرم. بعد، به طور کاملا ناخودآگاه دوباره فعال خواهم شد. حرف نزند، تماسی با من نداشته باشد و نگاهم هم نکند. بنشیند، اسکوپش را کوفت کند و بگذارد خودم به تنهایی به این معضل رسیدگی کنم. خوب؛ حضورش به قدر کافی تاثیرگذار خواهد بود.

حالم خوب نیست؛ خدایا. یک چیزی توی ذهنم هست مثل مالیخولیا. می گوید "تو باید محبوب باشی، تو باید محبوب باشی". و نمی گذارد حتی با یک ری اکشن منفی راحت برخورد کنم. الان می دانم که باید بگویم درک، پرهام به یک ورم، حسین به یک ورم و امین بخورد توی سر همه شان. باید ذکر کنم که به قدر کافی خوب، محبوب و خفن هستم و نیازی به تلاش بیشتر نیست. باید تاکید کنم که همه دوستم دارند، همین فی الواقع هم تکه های لفظی خیلی خوبی می اندازم و در کل آدم کول و گولاخ و خفنی هستم. باید خودم را شل کنم و بگذارم خودش بگذرد. این که در لحظه بگذارم مغزم کار خودش را بکند و این که مغزم به قدر کافی گولاخیت ذخیره دارد که در جای خودش بریزد بیرون و خلاصه این که خدایا شکرت. اما واقفم که اینطور نیست. من گند زده بودم و حالم از خودم، اخلاقیاتم و موقعیتم به هم می خورد. مغزم هم عجیب منطقی، احمق و خاک بر سر شده است که زیاد خوب نیست. حس می کنم عوض انرژی های مثبت بالا باید بروم و تارک دنیایی پیشه کنم. به هر حال، گویا عوارض جبر و هندسه ی زیاد کوفت کردن است.

سرم سنگین است که خوب، در راستای سرماخوردگی نا به هنگامم چندان هم غیرطبیعی نیست. اما زبانم و دست هایم برای تایپ کردن سنگینند که به نوبه ی خود پدیده ی غیرمنتظره و ناب و جل الظهوری است. به هر حال، متشکرم و به قدر کافی تخلیه ی روحی شدم، ورد عزیز. در همین جا تمام می شود. 

پرونده بسته شده در چهارشنبه 09 بهمن 1392ساعت 17:27مجرم cybercrimes| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com


Others
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران