Blog . Profile . Archive . Email  


A Cyber Criminal

!...لطفا منطقتان را عقب تر در آورید و پا برهنه وارد شوید

 این پست هفتمین پست رمزدار است؛ ولی اطمینان می دهم که آخری نخواهد بود.

رمز این پست را می توانید در خط دهم صفحه 386 ـم "جلاد لاغر" پیدا کنید.

کلمه ی دوم، بدون احتساب نقطه، ویرگول و شناسه کلمات.

نوشته دارن شان؛

ترجمه فرزانه کریمی، 

چاپ اول، 1389.

شابک دوره: 7- 828- 536- 964- 978

حق چاپ، انحصارا برای چاپخانه قدیانی، تهران محفوظ است.

با کیبورد فارسی؛

بدون اسپیس، نقطه، دش و مشتقات دیگر.

با تشکر!:flower:

 


  خوب، سایبر عزیز.

نمی خواستم بگم دلم برات تنگ شده بود یا هر شر و وری که معنی دقیق اینو برسونه؛ ابدا. یو نو، در حقیقت یکی از اون عباراتی بید که در کل معنی خاصی رو منتقل نمی کنن؛ به خصوص موقعی که پای یه وبلاگ در میون باشه. منظور این که تو یه وبلاگی رو آپ می کنی چون عشقت می کشه و گاهی در یک برهه ی زمانی خاص، واقعا اون عشقی که باس کاتالیزگر پروسه ی نوشتنت باشه ایجاد نمیاد. می دونم، چیز دردناکی بید که حس کنی -  یا بدتر از اون، مطلع باشی - که توسط فرآیند دلبخواهی و عشقی یه یارو آفریده شدی؛ ولی خو، پسر. هر وبلاگی نمایانگر یه وجه از نوشته های شخصی یک نفر و به تبع اون، حداقل یک وجه از شخصیت اونه و من، دست کم تا امروز علاقه ای به پرداختن به "این" وجه از خودم نداشتم - حداقل، روی کاغذ.

ولی خو، ننوشتن واقعا به این معنی نبود که حال نمی کردم با تو بنویسم؛ اصلا. حقیقت امر این که چند وقتی بود عجیب ویرم گرفته بود توی تو بنویسم. سوژه هم تا دلت بخواد بود و گاها روی مود به غایت خوبی هم واس نوشتن بودم؛ ولی "حس" نوشتن نبود. انگار این صندلی لامصب یه دافعه ای داشت که تا بنده ماتحت روش فرو می اوردم، اجمعین عبارات توی مخ من می گندید. هر چند راه بین مخ بنده و ماتحت این جانب چنان اتوبان چاربانده ای هم نیس و طبیعتا چنین ارتباط غلیظی نباید بین این دو ناحیه موجود باشه؛ اما به هر حال، بود و خلاصه این که خاک تو سرت، روزگار. بگذریم؛ واقفی که وقتی "حس" کاری موجود نیس، یعنی کلن امکان پذیر نیست و موقعی که دست بهش بزنی به واقع گند زده میشه توش. خوب؛ بنده هم محتملا علاقه ای به گند زده شدن توی وبلاگ مورد علاقه ام نداشتم؛ و صرفا جهت اطلاع، این جمله هم پاچه خواری نبود!

هوووم. خو؛ در همین اثنایی که بنده سکوت اختیار کرده بودم و پاراگراف های قبلی رو ویرایشات جزئی می فرمودم، عزیزی تشریف فرما شد و خو، به کل فاز نوشتن بنده رو پاره کرد. شکی در این نیس که درک می کنی، مطمئنا؛ فقط امروز موقعی که هدرت ـو عوض می کردم، یه چیزی عجیب توی دلم گوله شد؛ یک جایی مابین حلق و دیافراگم. 

اگه منا در همی حال فاز نوشتنمو به انتشاراتی عودت نداده بود، یقینا در همی لحظه دوست داشتم توی "تو" می نوشتم.

و به عنوان حسن ختام؛ نمی خواستم اینو بگم، اما واقعا دلم برات تنگ شده بود.

این که دخترانه و لوس مآبانه هس یا نه به هشت مایل؛ حقیقت داشت.

به معنی واقعی عبارت.

پرونده بسته شده در چهارشنبه 13 فروردین 1393ساعت 00:19مجرم cybercrimes| ارسال نظر(0) |


Power By: LoxBlog.Com


Others
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران